بتکده


"منوي وبلاگ"

صفحه نخست
تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي‌ها
صفحه‌ی خانگي شود

درباره‌ي وبلاگ
محلي براي هبوط
دستنوشته‌هاي يک طلبه


نويسندگان وبلاگ
سید امین

آرشيو وبلاگ
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤



رویای سرزمینی از دست رفته
کاکایی و اخراجی‌ها
آخوند‌ها و مملکت
فریاد مجید مجیدی
!!!انقلاب آب و برق مجانی
قيمت يك روحاني جوان
در ايام محرم

هميشه پاي يك
زن مسلمان شيعه در ميان است

کل‌کل! محجبه
اعتراض (ان شالله) بی‌غرض
یک خبرنگار به حضرت آقا

كدام یكی، دو گام؟


لينک دوستان
.:چند نفر طلبه:.
.::فتیــــــــــــــــــــان::.
طلاب خيابانی
خون و دلقک
عرش عطش
نقاط عطف
قمار عشق
شاسوسا
چای نبات
مشق شب
تله پاتی
پلخمون
کاغذِ پاره
باده فروش
ویرگول
هبوط
می‌نويسم. . .
نالالايی
فریاد سبز
صعب روزی
سیب سرخ
یک کلمه
زمانه
هيام
آرمان‌خواهی
اين راه بی‌نهايت
راهی برای جوانی
روستای فطرت آباد
هوای خنک استغنا
حلقه‌ی سه‌شنبه‌ها
نوشتن، همین و تمام!
یادداشت های دلتنگی
اللهم عجل لولیک الفرج
.:گروه گرافيک پرشين بلاگ:.


آمار بازديد




لوگوي دوستان

 فیروزه - نشریه الکترونیک
dahio! - Searching the web

مادربزرگ من

آخر هفته که می‌شد همه می‌آمدند. یک قرار نا‌نوشته بود. آخر هفته که می‌شد همه جمع می‌شدند. هر کجا که بودند.
آخر هفته که می‌شد همه چیز شروع می‌شد. یک شروع برای ما بچه‌ها؛ ایوان بزرگ خانه، حیاط کوچک اما پر از رنگ سبز، کوچه‌ی بن‌بستی که انتهایش خانه مادربزرگ بود، در حیاط که مانعی بود برای آزادی ما از نگاه‌ بزرگ‌ترها و سر آخر شیطنت‌هایی که مجبور بودیم توی اتاق‌های تو در توی خانه‌ی مادربزرگ دنبالش بگردیم.
این‌ها تمام قافیه‌ها و ردیف‌های نوستالژی‌های من‌اند. بی‌اغراق تمام، آن‌ها. اما حالا، در عرض چند ساعت و یا چند روز، فرقی هم ندارد، این‌ قافیه عجیب به تنگ آمده‌اند و و شاید شاعر به .... دیگر هیچ‌کدام این‌ ضمیرها مرجعی ندارند.

..........................................................................


حیاط خانه‌ی مادربزرگ من حوض نداشت. اما یک پاشویه‌ی سیمانی کوچک داشت که لذت آب‌بازی‌هایی زیر شیر و به دور از چشم بزرگ‌تر‌های آن را به لذت آب بازی توی هیچ حوض بزرگی با کاشی‌های فیروزه‌ای نمی‌بخشم.

 

درِ خانه‌ی مادربزرگ من چوبی نبود. کلون هم نداشت. اما یک قفل داشت که هر وقت شیطنت را از حد می‌گذراندیم و پا را از گلیم درازتر می‌کردیم برای تنبیه ما بسته می‌شد و مادربزرگ می‌گفت: سی کیلیته بُوکُودَم1. و خانه می‌شد زندان ما که آزاد باشیم.


باغچه‌ی خانه‌ی مادربزرگ من پر از گل‌های رنگ و وارنگ و خوش‌بو نبود. خیلی بزرگ هم نبود. اما یک درخت میوه داشت که هر سال، وقت بهار، میوه‌هایش را با طعم دست‌های مادربزگ می‌خوردیم. که هر وقت ما قصد بالا رفتن از درخت را داشتیم صدای مادر بزرگ بود که مانع‌مان می‌شد: کَفی بیجیر. بُوجُور نُشو زای!2

 

خانه‌ی مادربزرگ من آقاجان نداشت که پای صحبت‌هایش بشینیم و برای گرفتن هله هوله‌های‌مان از سر کولش بالا برویم. آخر او چند سال پیش رفته بود و داغ خودش را روی دل مادربزرگ گذاشته بود. اما مادربزرگم چند تا پسر و چند تا دختر داشت و تا دلت بخواهد نوه و نتیجه که همیشه دورش بودند.

مادربزرگ من
مادربزرگِ خانه‌ی مادربزرگ من، مثل مادربزرگ‌های قصه‌ها و کارتن‌ها تپل و مپل و خیلی خوشگل و خوش‌زبان نبود. شاید حتی قصه هم بلد نبود. نحیف بود و لاغر. صورتش استخوانی بود و موهایی خاکستری رنگ داشت که از بس کم پشت بودند به زحمت گیس‌شان می‌کرد. آن‌قدر نحیف بود که چندین بار خود من، بغلش کرده بودم و دور ایوان خانه چرخانده بودمش و او فقط با خنده و ترس فقط می‌گفت: نُکُن محمد.3 اما من دوستش داشتم و حس می‌کردم که دوستم دارد.


این روزها برایم سخت است، ناراحتم، حسرت می‌خورم. مثل تمام عزیز از دست داده‌ها. اما بیش‌ترش برای خودم است، که او آرام شد، ان‌شا الله.

این روزها تنها می‌نشینم، گریه می‌کنم، دعا می‌خوانم. به بهانه‌ی شب‌های قدر. به بهانه‌ی او. به بهانه‌ی آرزوهای نا‌تمام.

این روزها شاید سخت باشد و تحملش مشکل، اما من از چند روز دیگر می‌ترسم. از چند روز دیگری که داغ فراموش می‌شود. از چند روز دیگری که شاید دنیا برمی‌گردد سر جای خودش؛

توی دل ما.‌

...................................
١- سه کلیده کردم. استعاره از این‌که محکم بستمش.

٢- می‌افتی پایین. بالا نرو بچه!

٣- محمد نکن.

 

پ.ن1: وقتی این خط‌ها را می‌نوشتم یاد شعر "تدفین مادربزرگ" مرحوم سلمان هراتی افتادم.

پ.ن2: اگر هم‌راه شدی و یاد خانه‌ی مادربزرگی افتادی، خیراتت. اما خیرات بدون فاتحه نمی‌شود!


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸


یک پله جلو‌تر از حالا

راه افتاد. مثل همیشه آرام و شمرده. با صداهایی که اگرچه تکراری‌اند ولی هرگز به تکرار کشیده نمی‌شوند. تلق...

تولوق...

تلق...

تولوق...؛

با همین فاصله و همین وقار.

آرام می‌رود که اگر دلت به جایی بسته‌ست، فکرت به چیزی مشغول و دستت به چیزی بند، ناگهان کَنده نشود. سرعتش دلی را نشکند، فکری را خراب نکند و دستی را زخمی.

کمی که جلوتر آمدی و از چندتا پیچ و گذر گذشتی، تازه می‌افتد به دور. سرعت می‌گیرد. تند و تند و تند‌تر. چرا که بی‌تابی و مشتاق. می‌خواهی به مقصدت برسی. به چیزی که انتظارش را می‌کشی. به کسی که منتظرت هست. نشسته‌ای پشت پنجره و به دیوارها و آدم‌ها و تیر‌های چراغ‌برقی که بی‌محابا از جلوی چشمانت رژه می‌روند، خیره شده‌ای. مثل پسر بچه‌هایی را می‌مانند که توی کوچه، بی‌توجه به همه‌گان و سرگرم بازی خود، سایه‌ی رفیق‌شان را دنبال می‌کنند. فقط می‌بینی‌شان. که وقت گذر است. که وقت دقت در جزییات نیست. که اگر سرگرم‌شان شوی به مقصد نمی‌رسی.

نشسته‌ای و خیره شده‌ای که مثل همیشه آرام می‌شود و شمرده. با صداهایی که اگرچه تکراری‌اند ولی هرگز به تکرار کشیده نمی‌شوند.

با همان فاصله و همان وقار؛

تلق...

تولوق...

تلق...

تولوق...

***

رفتن همیشه با یک جدایی هم‌راه است. با یک دل‌کندن؛ از جایی که داری می‌روی. از جایی که مبدأت است. شاید از یک خانه. اما همین مبدأ یک مقصدی هم دارد؛ جایی که می‌خواهی به آن برسی. جایی که کسی منتظرت است. جایی که شاید یک خانه‌ی جدید و به‌تر باشد. یک پله جلو‌تر از حالا.

این تضادی‌ست که همیشه هم‌راهِ عبور‌های‌مان است. هم‌راه همه‌ی زندگی‌مان؛ که همیشه‌ی خدا در عبوریم. پس نه مبداء پای‌بندت کُند و نه مقصد محصورت. که هر دو جزیی از تضاد‌های زندگی‌اند. که هر دو رفتنی‌اند و فقط تو ماندنی هستی و کوله‌بارت.

 

پ.ن1: برای نوروز بود.

پ.ن2: شرمنده‌ی همه. چون به هیچ‌کس تبریک نگفتم عید را.


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸


مهمان

 ............................................................................................................................................................................................................................................................

«مهمان» را مهمانی برایم نوشته است که صاحب‌خانه است. به لطفش که شاید کم‌کاری‌ام را جبران کند. مثل قدیم‌ها. آخر همیشه همین‌طور بود. پدر و مادری که چند ساعتی بیرون رفته‌اند و سه فرزندی که چند ساعتی در خانه ‌مانده‌اند و خراب‌کاری‌های من که همیشه توی همین چند ساعت باید رخ می‌داد و سر آخر روبه‌راه کردن و به‌گردن گرفتن‌های خواهرانم که دعوای پدر و مادر از راه برگشته نصیبم نشود.

به شفافی آن روزها: ممنون.

............................................................................................................................................................................................................................................................

سفره را که چیدی، آمدی نشستی کنارم.

گفتی: «ببین چیزی کم نیست؟» می‌خواستی امتحانم کنی.

گفتم: از اولش هم چیزی کم نبود، تو که هستی هیچ چیز کم نیست.

خوب من! مهربانی را از حد گذرانده‌‌‌ای و نشسته‌ای نزدیک، نزدیک‌تر از رگ گردن و می‌پرسی چیزی کم نیست؟!!

از تو بیشتر چه می‌خواهم؟

می‌خواستی امتحانم کنی و من فکر می‌کردم قبول شده‌ام، اما تو خوب می‌دانستی که من فقط درس را از بر کرده‌ام.

 تا چشمم به سفره افتاد، کفر گفتن‌هایم شروع شد.

 

پ.ن1: به لطف صاحب‌خانه مهمان شدیم در بتکده‌ی دنیا.

پ.ن2: حسبی‌الله، من که فقط از بر کرده‌ام، بلکه شما عمل کنید.

پ.ن3: به موسی‌صفتان: لحن این شبان را به بزرگی‌تان ببخشید.


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ در یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧


دنیای من

آخر معلوم نشد تقصیر من بود که تو را دست کم گرفتم یا تقصیر تو بود که دست مرا کم گرفتی. یادت هست؟ گیر افتاده بودم. توی این هیر و ویری دنیا و آدم هایش. توی زینت‌هایی که مال تو نیستند. مال من هم نیستند. اصلا‍ّ مالی نیستند.

•••

دنیا؛ اسم، مفرد، از ریشه‌ی دنو. کاری ندارم به این کار‌ها که دنو یعنی پایین. اما بی‌خیال مونث بودنش نمی‌توان شد دیگر. زن‌ که شد دیگر تکلیف مشخص است.

" و به زنان با ایمان بگو دیدگان خود را [از هر نامحرمى] فرو گیرند و  دامان خویش را حفظ کنند و زینت های خویش را آشکار نگردانند." *

پوشیده‌ی پوشیده.

•••

می‌خواستم بندازم گردن دنیا؛ که آخر لعنتی، تف به ذاتت، نامرد! چرا نشستی پایم و هی پای گوشم خواندی و پای‌ بندم کردی.  چرا زینت‌هایت را آشکار کردی. خوب یک چیزی می‌دانست که گفت:

چشم فرو گیرید، و دامان حفظ کنید، و زینت ظاهر نکنید.

اما کو گوش شنوا. انگار نه انگار که گل لقد می‌کردم.

آن‌قدر گل لقد کردم که دیدم، نه! نقل این حرف‌ها نیست. دارم فرار می‌کنم. به جلو هم نه. به عقب. به قول مهدی شیخ به قهقرا. می‌خندید وقتی می‌گفت، به قهقرا. گریه‌ام می‌گیرد وقتی می‌روم، به قهقرا.

دیدم نه! خودم مَحرم شدم انگار. تقصیر این بنده خدا نیست که. خوب نگفته که زینت‌های‌تان را به محارم خودتان هم نشان ندهید. کجا خطا کرده؟ کجا اشتباه رفته؟ اصلاّ مگر می‌تواند کاری بکند که توی وظایفش ننوشته باشند؟!!

خودت محرم شدی آقا!

•••

گیر افتاده بودم. توی هیر و ویری دنیا. توی دنیای خودم و دنیا. توی برزخ دنیای خودم و دنیا. توی خودم و توی آدم‌ها.

آمدم سراغت. مگر جای دیگری هم می‌شد بروم؟!! جای دیگری داشتم که بروم؟!! مگر به کس دیگری هم می‌شد گفت؟!! کس دیگری هم داشتم که به برایش بگویم؟!!

آمدم سراغت. مثل همه. نه نمی‌دانم، مثل همه هم نه. ولی بالاخره آمدم. خیلی معمولی. با همان شلوار و پیراهنی که شب‌ها با آن می‌خوابم و غروب‌ها  با آن می‌روم آشغال‌ها را دم در  می‌گذارم. حتی نگفتم پارگی درزش را بدوزم.

به خودم باشد و کفر نباشد، می‌گویم: دست کم گرفتم که گرفتم. تو چرا آخر؟ تو چرا دست مرا کم گرفتی؟ مگر قرار نشد عدلت را ببوسی و بگذاری کنار. رحمتت را عشق است. راه بیا با ما عزیز!

به خودم نباشد و حق باشد، می‌گویم: باشد من دست کم گرفتمت. من دیر آمدم سراغت. من کم آمدم پیشت. اما تو . . .، یادم باشد که قرار بود به خودم نباشد، اما تو ببخش! عفوت را عشق است. راه بیا با ما!

هزار مرتبه، بی رو در بایستی؛ غلط کردم.

 

پ.ن: خودمان که چیزی ننوشتیم. دست دوستان درد نکندکه فکر ما هستند.

پ.ن1: با هم فریدون گوش می‌کنیم.

پ.ن2: دعا نکرده بارانم مستجاب شد. فقط همین یک جا مستجاب الدعوه‌ام کرده‌ای.

پ.ن3: با این که چوب خطم پر شده باز هم از مهدی وام بلا‌عوض گرفتم.

* سوره ی مبارکه ی نور. آیه 31


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ در یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧


قرار بی قرار

 

پاره‌ای از یک مثنوی بلند. قصه‌ای که تازه شروع شده:

قرار نبود این‌طور بشوی. قرار نبود این کار را با من بکنی. از اولِ اولش  هم قرارمان این نبود. یادت که هست؟

چه می‌گویم؟!! اگر یادت بود که این بلا را سرم نمی‌آوردی. اما اعتماد کن، باور کن، قبول کن؛ قرارمان این نبود. از اولش با هم طی کرده بودیم.

□□□

نشسته بودیم. نمی‌دانم کنار هم یا روبروی هم. خیلی هم مهم نیست. اصلا نشسته بودیم ور دل هم، خوب شد!!؟

حرف می‌زدیم. مثل دو نفر آدم حسابی، دو تا آدم بزرگ. تو هم، چنان زل زده بودی توی چشم‌هام که خیال می‌کردم تا آخر عمر این‌ حرف‌ها فراموشت نمی‌شود. انگار داشتی با گوش‌هات هر چه از دهانم بیرون می‌ریخت را قورت می‌دادی. انگار.

همه چیز را گفتم. همه چیز را از اول تا آخر. از الف تا یاء. از سیر تا پیاز. هیچ چیزِ ناگفته باقی نماند. از خودت هم تایید گرفتم. خوب یادم هست که با ناراحتی هم جوابم را دادی:

- خوب دیگه، خر که نیستم. فهمیدم. فهمیدم. بابا؛ فهـ میــــ ـدم.

کاش فهمیده بودی. کاش درکم می‌کردی. کاش برای تو هم این‌قدر که برای من جدی هست، جدی بود.

گفتم که بازی نیست. گفتم که شوخی نیست. حتی اگر یادت باشد گفتم خطرناک هم هست. اما تو . . .

اما تو بازی کردی، شوخی گرفتی، بی‌پروا شدی.

قرار نبود این کار را بکنی. قرار نبود. آخر چرا تقاص فراموش‌کاری تو را من باید بدهم؟!! تو که برایت فرقی ندارد. همیشه داری بالا و پایین می‌کنی. همیشه داری خودت را به در دیوار دیوار می‌کوبی. همیشه‌ی خدا بی‌قراری.

اما من چه؟ من که حال و روزم این نبود. سرم به کار خودم بود و نرم نرمک جلو می‌رفتم. کاری هم به کار تو نداشتم. اما تو چه! تو بدون این‌که ذره‌ای به این‌ها توجه کنی، بدون این‌که کمی هم به فکر من باشی، به فکر روز‌های آرام و ساکتم، آشفته بازار خودت را گذاشتی توی کاسه‌ی من و یا علی.

این که رسمش نبود مرد! از قدیم گفته‌اند مرد است و قولش. اما تو زدی زیرش. توی همین بالا و پایین رفتن‌هایت، زدی زیرش و همه چیز را ریختی به هم. مثل بچگی‌های خودم؛ وقتی که توی "منچ" کم می‌آوردم. قبول کن که بچه بازی کردی، بچه بازی.

هر چه گفتم؛ زود است حالا. هر چه گفتم؛ صبر کن تا تکلیف روشن بشود. هر چه گفتم، این طور آتشم می‌زنی. هر چه گفتم، تو گوش نکردی. اصلاً انگار توی باغ نبودی. با من نبودی. مال من نبودی.

سرکش شده‌ای. مثل تمام دل‌های عاشق.


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧


این‏جا هیچ دری بسته نیست

 گریه‏اش خلوتم را به هم زد. آمدند طرف من. آن گوشه‏ی رواق که خالی بود نشستند. درست جلوی من. گریه می‏کرد، گریه. صدای گریه‏ی بچه‏ها هر چقدر هم که بلند باشد آزار دهنده نیست. لااقل برای همه الا مادرش، که می‏داند در دل بچه چه می‏گذرد، آزار دهنده نیست. گریه‏اش آزارم نمی‏داد اما بی‏تابیش چرا. بی‏تابی می‏کرد. مادر بی‏تاب بی‏تابی او.

 - آخه چرا مامانتو اذیت می‏کنی؟ چته؟ نگاه کن! اون گنبد آقاس. چه خوشگله. کفترا رو ببین! ببین دخترم!

نوازش می‏کرد، گریه می‏کرد. حرف می‏زد، گریه می‏کرد. لالایی می‏خواند، گریه می‏کرد.

لالالالا لالالایی

خواب بودم. خواب.

□□□

صدا خیلی راحت توی شلوغی‏های حرم گم شد. آخر صدای باز شدن یک در توی آن همه صدا مگر حرفی برای گفتن دارد. آن هم یک در چوبی کوچک. مرد توی چهار چوب در هم بین آن همه آدم به چشم نمی‏آمد. اما این بی‏تفاوتی زیاد طول نکشید. این روالی که ما به آن عادت کرده‏ایم:

- غذا می‏خوره؟

صدای زن خفه بود و گرفته: نه . . . ممنون . . .

- غذای حرمه‏ها . . . تبرکه.

- نمی‏دونم. لطف دارید . . . نمی‏خوام تو زحمت بیافتید.

در باز ماند. بسته نشد. اما مرد دیگر توی چهار چوب نبود و زن معلق بین رفتن و ماندن.

- بفرمایید.

دوباره همان صدا. همان مرد. از گوشه‏ی چشم نمی‏شد خوب نگاهش کرد. تحمل نکردم و سرم را برگرداندم. لباس سرمه‏ای رنگ خدام را پوشیده بود. توی دستش هم یک ظرف. یک ظرف غذا. همان غذای تبرکی حرم.

□□□

غذا توی دستش بود. نشست روی زمین. گوشه‏ی چادرش را پهن کرد و بچه‏اش را نشاند روی آن. همان‏جا، همان گوشه‏ی حرم، درست روبروی من.

- بیا مامان. دیگه گریه نکن! دیگه گرسنه نباش! بیا مامان، بخور! آقا برات غذا فرستاده. دیدی آقا خوبه. . . دیدی فراموشمون نمی‏کنه.

صدای بچه نمی‏آمد. آرام شده بود. آرام. این بار مادر بود که گریه ‏کرد.

□□□

خواب بودم، خواب. صدای باز شدن در بیدارم کرد.

مرد رفته بود. خیلی وقت پیش. اما در باز بود. اصلا از اول هم بسته نبود . . .  بسته نبود . . . بسته نبود . . . این‏جا هیچ دری بسته نیست.

- بفرما آقا . . . شما هم بخورید . . . غذای آقاست . . . تبرکه . . .

آن‏قدر اصرار کرد که لقمه‏ای شریک .........* شدم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

* فعلا نمی‏دانم به جای این نقطه‏ها چه کلمه‏ای باید بنشیند.

      مشهد مقدس      

حرم رضوی، صحن انقلاب

پ.ن: این را خواهرم برایم فرستاد. جایش خالی بود این‌جا:

"دری را که تو بسته باشی، کس نگشاید، و دری را که تو گشوده باشی، کس نتواند بست."

                                                                                        صحیفه‌ی سجادیه


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ در شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٧


اولین نامه‌

عجیب زمانه‌ای شده عزیز

سراسیمه‌اند. در نزده‌ می‌آیند  و  می‌نشینند جلویت. زل می‌زنند توی چشم‌هایت و طوری که نفهمی چرا، دلت را همراه می‌کنند. دیده‌ای؟!! توی پارک، این کودک‌ها ندیده و نشناخته، همین طور الکی می‌دوند طرف هم و دست می‌گذارند توی دست هم. تمام بالا و پایین پارک را با هم می‌روند بدون اینکه کلمه‌ای بین‌شان رد و بدل شود. سر آخر هم با گریه از هم خداحافظی می‌کنند. شروع‌شان حتی یک لبخند هم ندارد اما خداحافظی‌شان غوغایی‌ست برای خود. شدم مثل آن‌ها. شاید هم شده‌ایم مثل آن‌ها.

 عجیب زمانه‌ای شده عزیز

بی‌صدا می‌روند. حتی در را هم پشت سرشان‌ نمی‌بندد که نکند صدای در خبرت کند، که نکند بفهمی که دوباره یکی ‌می‌خواهد دلت را با خودش ببرد، که نکند بروی و جلویش را بگیری. چشم‌هایت خیره‌ می‌ماند به در طوری که نمی‌دانی تا کی؟دیده‌ای؟!! توی این "هر کس به طریقیِ"  دنیا راه آن‌هایی که سر نوشتشان با هم گره می‌‌خورد زودتر از هم جدا می‌شود.  آخر دست خودشان نیست. حتی به دل خودشان هم نیست. روزگار است و ما. ماییم و قصه‌ی یخ فروش وسط بازار. قصه‌ی یخ فروش وسط بازار است و داستان تکراری و قشنگ این بهار.شده‌ام مثل این ابر‌های بهاری، شاید هم شده‌ایم مثل این ابر‌های بهاری.

"مّر السحاب" "مّر السحاب" "مّر السحاب."*

راستی، ندیده و نشناخته؛ سلام 

 ---------------------------------------------------

* « الفرصه تمر مر سحاب، فاغتنم الفرصه» پیامبر اعظم(ص)

 فرصت‌ها مانند ابر بهاری می‌آیند و می‌روند، هوایشان را داشته باش.

 

* «‌ و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمر مر الحساب» نمل 88

به کو‌ه‌ها که نگاه می‌کنی فکر می‌کنی ثابت هستند، در حالی‌که مانند ابرها سپری می‌شوند.


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ در یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦


می‌نویسم و تو پاره کن

می نویسم و تو پاره می‌کنی
           فکر می‌کنم که چاره می‌کنی
                        در میان پاره پار‌های دفترم
                               رو به قبله استخاره می‌کنی
ذکر زیر لب هوالحق است
           استخاره‌ات همیشه برحق است
                         خوب آمده، یا بد است؟
                          بی خیال
                          ریشه‌های رشته‌ات لق است
از دوباره مشق می‌کنی گذشته را
           داغ کشتی به گل نشسته را
                       خستگی این سفر به جان نشست
                                         آخرین مسافر نشسته را
گفته‌ای که حرف آخر است
           گوش من سپرده سر‌ به حرف تو
                       هرگزم نباشد حرف دیگری
                                       کاش بی حریف بود حرف تو
تلخ بود حرف آخرت برای من:
          رنگ، و آب تازه‌ای ب‌زن
بو گرفته‌ام
          و تو پیش من،
          آینه،
          نه دق،
          نه خوب من
 قاب خاطرات من شکسته است،
           دست و پای شیر بسته است
                    بسته‌ای و شسته‌ای و رفته‌ای،
                                 می‌ فروش ما، که خسته‌ است؟
حرف می  فروش ما که این نبود،
            قصه‌ی دراز این امین نبود 
                    سهم هرچه گند، این نمک،
                    این نمک ولی . . .
                    ولش . . .
                    همین  . . . نبود
غصه می‌خورم برای این خطوط، 
             نان‌مان گره به غصه بسته بود
                     رونق تمام قصه‌هاست این، 
                                          این تمام زخم کهنه‌ای که تازه بود

نوشته‌ي سید امین در ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ در یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦


علی

ندیدمش، یعنی آن روز‌ها اصلا نمی‌شناختم تا بروم سراغش. اما بعد‌ها زیاد شنیدم. از او، از او، از او. علی را می‌گویم.

همین روزها بود تقریبا. دو سال پیش. خیلی راحت، خیلی آرام و خیلی دوست‌داشتنی همه را گذاشت و رفت پیش همه. علی را می‌گویم.

نوشته که نمی‌دانم، اما مال همان روز‌هاست. دو سال پیش. حقیقت سه سال دوستی‌ست. خوشحالم که دست من رسیده. به هردویشان مدیونم.

……………………………….……………………………………………………………….

اشکهایم جمع می‌شوند توی گودی چشمانم. می‌خواهند ببارند؛ باد می‌شوم، طوفان می‌شوم، خورشید، ماه، هر کاری از دستم بیاید می‌کنم، نگذارم. نمی‌گذارم و این توده‌ی ‌هوای پرفشار برمی‌گردند به سواحل اقیانوس نا آرام!

.

.

. . .تنها

.

.

پایین که می‌آیم "تنها"صدا می‌زند: آقای نقاش سلام . . .

برمی‌گردم، می‌گویم: سلام آقای تنها!

همین.

خوب که نگاه می کنم می بینم فامیل قشنگی‌ست.

تنها!

می‌نشینم توی حیاط این حوزه که هنوز اسمش را درست نمی‌دانم. 

تنها به علی فکر می‌کنم. و به این که چقدر دوستش دارم. و به این که چقدر دوستش دارم. و به این که چقدر دوستش دارم. و به این که اگر این‌جا بود لبانش را می‌بوسیدم و می‌بوسیدم و می‌بوسیدم و می‌بوسیدم. کاری که هیچ وقت نکردم. و می‌بوسیدم تا حس کنم دیگر خوشش نمی‌آید ولی باز می‌بوسیدم. و به او می‌گفتم :علی! چرا دنبال عشقت نرفتی؟!

سوالی که بارها پرسیدم.

علی مرده است! اشک در چشمانم جمع می‌شود. زور می‌زنم، نمی‌روند. این بار دیگر کاری از من ساخته نیست.

.

.

.

اشک‌های پسرک می‌بارد. فقط برای 500 تومان، و برای این که فامیلشان را پیدا نکرده و برای این که مادرش در مانده و برادرش مانده و خودش. . . !؟ 

خودش جلو می آید: سلام آقا . . .

و من نگاهش می کنم. درست همان نگاهی که به یک افغانی می‌کنم. و "بفرماییدی" که بگو و بنال تا زودتر بگویم پولی ندارم، برو کمیته امداد، یا شاید، شرمنده نمی‌توانم کمکی بکنم.

و او می گوید،با این که خوب میداند به چه فکر می کنم.

. . . "از اردکان آمده‌ایم. . . دنبال یکی از بستگانیم. . . پیدایش نمی‌کنیم. . . آواره‌ایم. . . در مانده‌ایم. . .

و من فقط منتظرم جمله‌اش تمام شود تا راهم را بکشم و بروم. او که نمی‌داند! شاید دیگر بوق انتظار موبایلم تبدیل شده به صدای متینی که بله. . . !! بفرمایید. . .

جمله‌اش تمام می‌شود و لبانم به حرکت می‌آیند: ببین! پولی ندارم که. . .

چهارده، پانزده سالش که بیشتر نیست. با این لحن کلی رعایت ادب را هم کردم. این برای او زیاد هم هست.

چشمانش به چشم‌های افغانی‌ها می‌ماند. حرف می‌زند و من دنبال یک ته لهجه‌ی افغانی‌ام. پیدا نمی‌کنم. دوباره به چشمانش می‌روم. او هم دچار همان توده هوای پر فشار است. باد می شود، طوفان. . .، درد. . .، درمان. . .، بلکه کاری کند نبارد، نمی‌تواند. می‌بارد.

چشم‌هایش را بی‌خیال می‌شوم. دستم نا‌خودآگاه در جیب مبارک می‌رود. یک هزاری و یک پونصدی تمام محتویات جیبم. کف دستم می‌آیند و دراز می‌شوند سمت پسرک. می‌خواهم خودش بفهمد که باید پونصدی را بردارد. او نمی‌فهمد. در به دری صبح تا حالا مگر می‌گذارد به چیزی فکر کند!

هزاری را می‌کشم تا او بماند و پونصدی.

می‌روم. می‌رود.تشکر می‌کند. می‌رود. 

می‌رود. تشکر می‌کند. تشکر می‌کند. می‌رود. و زنی در پی‌اش، تشکر می‌کند. و پسری همراه زن. می‌رود و تشکر می‌کند و من می‌مانم. نمی‌روم. برمی‌گردم دست می‌کنم در جیبی که دیگر برایم مبارک نیست نحس است.

حالم به هم می‌خورد، از خودم، از جیبم، از پولم. . .

- آقا پسر! 

صدایش می‌کنم. برمی‌گردد. هزاری را کف دست می‌گذارم، دست می‌دهم، با‌تمام وجودم که غیر از. . . (کلمه را من از متن اصلی حذف کردم) چیزی ازش نمانده، دست می‌دهم. دست می‌دهم که شاید مرا ببخشد. دست می‌دهم که . . .

مرا می‌بخشد؟ 

می‌مانم. نه می‌توانم بروم. نه می‌توانم بمانم. دارم دیوانه می‌شوم. یک شب گذشته و من هنوز مانده‌ام.

توده‌های پرفشار رفتنی نیستند. . .

علی‌رضا شاه‌محمدی 


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ در شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦


بيا تا برويم . . .

اول: رخصت

سیاه می‌پوشی، می‌آیی، می‌نشینی کنارم، کنارش.

امشب هم میان این همه رنگ، سیاه را انخاب کرده‌ای، زنجیر برداشته‌ای، سینه را آماده کرده‌ای.

اشک می‌ریزی، سینه می‌زنی، هروله می‌کنی!

امروز هم میان این همه‌جا، این خانه را انتخاب کرده‌ای، یا الله گفته‌ای و آمده‌ای نشسته‌ای این گوشه.

گوش‌ می‌دهی، ضجه‌ می‌زنی، دعا می‌کنی، بلند می‌شوی که بروی.

این‌بار هم ذکر رفتنت خنده است و گاهی قهقهه. خوش آمدید. فردا شب هم تشریف بیاورید.

 

دوم: غربت

غربتت را باور کرده‌ایم. غربتش را. غربت‌مان را از او. قرابت‌مان را به او، نه.

غریبش کرده‌ایم، برای غربتش گریه ‌کرده‌ایم، برای غریبی‌مان قیام کرد.

غریب‌مان می‌دانست، باور نکردیم.

باور داریم، ایمان آورده‌ایم، تا آخر هم پایش مانده‌ایم!

 

سوم: همت

ساکتی! این‌جا نشسته‌ای که چه؟!

آن‌قدر رفته‌ای و برگشته‌ای بین این دسته‌ها که نمی‌‌دانی کجا می‌روند، چرا ‌می‌روند؟ برای که می‌روند؟

راه بیافت! از کاروان عجیب عقب مانده‌ای.

بیا تا برویم . . .

 

پ.ن۱: اجابت دعوت یک دوست هم بود.

پ.ن۲: تا سه نشه بازی نشه.


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ در دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦