بتکده


"منوي وبلاگ"

صفحه نخست
تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي‌ها
صفحه‌ی خانگي شود

درباره‌ي وبلاگ
محلي براي هبوط
دستنوشته‌هاي يک طلبه


نويسندگان وبلاگ

آرشيو وبلاگ
مهر ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤



باسلام
طلا و مس، پناهیان و کافه تلخ
رویای سرزمینی از دست رفته
کاکایی و اخراجی‌ها
آخوند‌ها و مملکت
فریاد مجید مجیدی
!!!انقلاب آب و برق مجانی
قيمت يك روحاني جوان
در ايام محرم

هميشه پاي يك زن
مسلمان شيعه در ميان است

کل‌کل! محجبه
اعتراض (ان شالله) بی‌غرض
یک خبرنگار به حضرت آقا

كدام یكی، دو گام؟


لينک دوستان


آمار بازديد




لوگوي دوستان


 فیروزه - نشریه الکترونیک


- استعمال عینک ممنوع -

ای کاش هر چه زودتر فرا رسد روزی که به شب نیانجامد، آن گونه که خاتمه ی آن روزی دیگر باشد و باز روزی دیگر.

صبح به صبح آن روشنتر و روز به روز آن زیباتر. لحظه به لحظه در آن دیدنی تر و ساعت به ساعت در آن گواراتر.

§§§

آن زمانه دیگر ستاره ها را مجال چشم چرانی نباشد و ماه را یارای استفاده از دسترنج خورشید.

و در آن دوره بر خفاشان و جغدها باد که تا همیشه چشم هایشان را بسته نگاه دارند و در خواب فروروند.

و به آنان که روز را از پشت عینک دودی خود تحمّل می کنند و یا کجی های دید خود را با عینک طبّی جبران می کنند می گویم که دیگر:

" استعمال هر گونه عینک ممنوع "

 

فرشته ی راستی را می بینم که باید اضافه کار بایستد تا بتواند مشق های شب خود را که مردمان به او دیکته کرده اند  بنویسد.

گفته اند ابلاغ کنیم اینان را و این را که :

" گوی آتشینیست در دستان شما، نگاه داریدش تا که ما بیاییمٰ "

 


 

1- پیامبر اکرم  ۖ : برادران من مردمی هستند که در آخر الزمان می آیند و هریک از آنان دین را با سختی نگاه می دارد، چنانکه انگار آتش پر دوام چوب تاغ را در دست نگاه می دارد.

 


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٦/٢٧


- کوتاه از جنگ -

 

 

چرا جنگ؟؟؟

شاید بگویید: باز هم جنگ، بابا دست از سر این جنگ برداریید. این همه موضوع، این همه سوژه .هر چی بود تموم شد رفت.

دوره ش هم گذشت.

شاید بگویند: شهدا بر گردنتون حق دارند حق ناشناس ها !!!

شاید بگویند: اگه این جنگ نبود، شما حالا با خیال راحت پشت کامپیوترتون نبودید.

شاید بگویند: این همه جوون خودشونو به کشتن دادن .اینه جوابشون ؟!!

شاید بگویند: جنگ یک واقعه ی تاریخیست وبرگ زرینی در دفتر افتخارات این کشور است. حداقل از نظر تاریخی ارزش

بررسی دارد.

 

و صدها شاید دیگر.

همه ی این ها را گفته اند. کم وزیاد، غلط ودرست، زشت وزیبا.

اما من میگویم: جنگ ما، جنگ ما بود. جنگ من و تو برای بودن. نه فقط بودن خاک وآب، ونه فقط بودن دین و ناموس.بودن

آن چیزی که من و تو به آن احتیاج داریم در عین اینکه به  آن اعتقاد داریم.

این جنگ، جنگ هویت بود.

 


ü زایر

می گفت: بعد عملیات حتما یه سر میرم پا بوس آقا.

هنوز عملیات تموم نشده بود که مجروح شد. خیلی شدید. برای مداوا انتقالش دادند اهواز. ولی امیدی نبود.

§§§

به آرزوش رسید. رفت پابوس آ قا. هفت دور هم دور ضریح چرخید.

روز تشییع جنازه تو تهران تابوتش با تابوت یک شهید مشهدی عوض شده بود.

 

ü دیدار

خیلی وقت بود ندیده بودمش. از شب عملیات بیت المقدس.

مدت زیادی می گذشت اما زیاد عوض نشده بود. فقط کمی رنگش پریده بود. با همان لبخند همیشگی زل زده بود به من.

§§§

جلوی در بهشت زهرا چیزی یادم آمد.

آنقدر حرف نگفته داشتم که یادم رفت فاتحه بخوانم.

 

ü جای خالی

تازه ازدواج کرده بودیم که رفت. تخریب چی بود. تخریب چی گردان عمّار.

یک بار سخت مجروح شد. چند ماهی توی بیمارستان بود. شکر خدا جان سالم به در برد و برگشت پیش ما.

چون ما دیگر سه نفر شده بودیم. خودش و من و زهرا.

فقط جای دست های او بین ما خالی بود.

 

ü هم فال هم تماشا

نزدیک پایگاه ثبت نام پیرمردی را دید که فال حافظ می فروخت. تنها اسکناسی را که در جیبش بود در آورد.

§§§

بر سر آنم گر ز دست بر آید  دست به کاری زنم که غصه سرآید

صالح و طالح متاع خویش نمودند تا چه قبول افتد و که در نظر آید

ای صاحب فال . .

§§§

اولین و آخرین باری بود که اعزام شد.

ای صاحب فال چه زود به آرزویت رسیدی.

 

 

 


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٦/٢٠


قصه ی من

یکی بود، یکی نبود.زیر گنبد کبود، جایی همین نزدیکی ها، میون همین آدم ها چند تا طلبه بودند. چند تا طلبه ی خیابونی.

نه اسمی داشتند و نه رسمی و نه حتی یک کمی پول. فقط خودشون بودند، چند تا طلبه ی سوسول.

شبی از شب های خوب خدا، یک شب قشنگ یلدا، وقتی که خورشید رفت و بیرون اومد ماه، تصمیم گرفتند وبلاگی بزنند باقلوا.

نه اهل رویا بودند،نه عین یقین. پاهاشون مثل همه روی زمین.دغدغه شون! یک کمی دین.بین این ها یکی بود به نام امین.

امین قصه ی ما، با بقیه ی رفقا شدند پنج فصل از هم جدا.امین و عین القضات، فرهاد و یاقوت، آخریشون هم یوحنا.

پاتوقی ساختند رویایی، می نوشتند ناگفته هاشونو گه گاهی، تا باشه بین دلاشون تا دل هم سن سالاشون یه راهی.

 

§§§

 

نوشتن و نوشتن و نوشتن.دویدن و دویدن و دویدن.از روی هرچی مانع بود پریدن.تا به 4/4/84 رسیدن.

دیگه وقتی نمونده بود. فقط و فقط دست زمونه بود که یک خط بزرگ بین شون کشیده بود.

فرهاد تواصفهان -لابد- دنبال تیشه، یاقوت دنبال هم ریشه،یوحنا هم تاجر پيشه، عین القضات دنبال کسی برای همیشه، بالاخره هر کسی مشغول کار خویشه، مونده امین با یک عالمه کار روی زمین.اما مگه میشه؟!!

این شد که امین، هرچی غرور داشت زد زمین، یک بتکده زد که بیا و ببین.

بسم الله . . .

قبلا یک بار توی این عید به دنیا آمده بودم ولی این بار با دفعه ی قبل فرق دارد.

این بار از، با، و تو وبلاگم به دنیا آمدم .

 ـ تولدم مبارک. ‌ـ


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٦/۱۱