بتکده


"منوي وبلاگ"

صفحه نخست
تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي‌ها
صفحه‌ی خانگي شود

درباره‌ي وبلاگ
محلي براي هبوط
دستنوشته‌هاي يک طلبه


نويسندگان وبلاگ

آرشيو وبلاگ
مهر ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤



باسلام
طلا و مس، پناهیان و کافه تلخ
رویای سرزمینی از دست رفته
کاکایی و اخراجی‌ها
آخوند‌ها و مملکت
فریاد مجید مجیدی
!!!انقلاب آب و برق مجانی
قيمت يك روحاني جوان
در ايام محرم

هميشه پاي يك زن
مسلمان شيعه در ميان است

کل‌کل! محجبه
اعتراض (ان شالله) بی‌غرض
یک خبرنگار به حضرت آقا

كدام یكی، دو گام؟


لينک دوستان


آمار بازديد




لوگوي دوستان


 فیروزه - نشریه الکترونیک


ناقص ها اگرچه می توانند علت باشند ولی باز معلولند

 

نوشته های من هرگز پایان نداشتند. آخر نوشته های من مثل کارهای من نیست. کارهای من همیشه نتیجه دارند.نتیجه ی کارهای من همیشه قشنگ نیست. من خودم آخر کارهایم را نقاشی می کنم.نقاشی های من پر از رنگ سیاه هستند. من سیاهی را دوست ندارم. همه ی دوست های من کوچ کردند. کوچ برای پرنده ها از نان شب هم مهم تر است.نان شب همسایه ی ما از آجر است. آجر های خانه های آن ها خشتی است. اولین خشت را اگر کج بگذاری بهتر از این است که اصلاً شروع نکنی. شروع اول پایان است. پایان برای من معنایی ندارد. معنای جمله با فعل تمام می شود. من زودتر از این که فعل هایم معنا بگیرد تمام می شوم. تمام کارهای بدون هدف ناقصد. ناقص ها اگرچه می توانند علت باشند ولی باز معلولند. معلولین، دور از آدم ها، در آسایشگاه زندگی می کنند. آسایش نقطه ی مقابل درد است. بی درد ها هرگز پیش دکتر نمی روند. دکتر ها  فقط افرادی را که به مطب می روند درمان می کنند. درمان یکی  از نیاز های اصلی آدم است. آدم پیامبر بود. پیامبر(ص) طبیب بود. النبیٌ طبیبٌ دوارٌ بطبه . محمد (ص) بدون مطب درمان می کند.درمان محمد(ص) نوبتی نیست.  این درمانگر دخود به دنبال بیمار می رود. همه ی بیماران بفرمایند داخل.

 


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/٢٤


رقص برای اوج

 

 


 

بابا مارو چه به شعر و شاعری.مال چند سال قبله.توی یه دفتر نوشته بودمش خیلی اتفاقی دفتره افتاد دست آقای عین القضات (هم حجره ای عزیز ) . ایشان هم کمتر کسی را در مقوله ی شعر تحویل میگیرد، هنوانه زیربغل ما گذاشت و گفت قشنگه. شرمنده هر چی خواننده ما هم جوگیر شدیم دیگه.

 


من با طبیعتم

گل با چمن که کرد

آهسته زمزمه

بادی گذشت و گفت :

" آری عزیزکم "

گویی وجود او محو زمانه شد

آرامش تنش

محو ترانه شد

یک لحظه ی قشنگ

تعبیر یک قنوت

رقصی برای اوج :

            آری عزیزکم !

" من از طبیعتم "


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/۱٧


- تسبيح -

 

 

زنجیر پاره روی زمین افتاده بود و صلوات مردم هم بلند شده بود و رفته بود بالاتر از همه ی ستاره ها دنبال خدا می گشت.

پهلوان دور گود می چرخید و منتظر شنیدن صدای برخورد سکه ها با کف کاسه بود. امّا حلقه های مردم خیلی راحت تر از حلقه های زنجیر از هم از هم باز می شدند.

این وسط هیچ کس به فکر حلقه های زنجیر نبود که  تنها به جرم با هم بودن از هم جدا افتاده بودند.

حلقه، حلقه، حلقه، حلقه، حلقه، حلقه، حلقه . . . آنقدر بگو تا برسی به همان

حلقه ی اول.

این می شود دور و هر دوری باطل است.

شاید دلخوشی حلقه ها این باشد که اگر دور هم نزنند باز هم با همند . اولی با چندین واسطه دستش در گردن آخریست  و آخری با چندین واسطه همان اولی ست .

 

کجایی پهلوان !؟

 

بگرد تا بگردیم ... بچرخ تا بچرخیم ... آنقدر بگرد و بگرد و بگرد ... آنقدر بچرخ و بچرخ و بچرخ .. تا .... تا برسی به آن تسبیح روی تاقچه .

 

هر دوری باطل است ، دانه های تسبیح هم دور می زنند ، پس تسبیح هم ...

یک قضیه ی ساده : هر دوری باطل است .... راستی هر دوری باطل است !؟ هر دوری باطل است !؟ هر دوری ... !؟

بالهای هلکوپتر دور می زنند و دور می زنند و دور می زنند . نگاه ! چه باطل شگفت انگیزی ! چه باطل خوبی ! چه باطل حقی ! آنقدر حق که با همین دور باطل از زمین می کندت و بالایت می برد ... بالا ... بالا ... بالا .... هر دوری ...

 

گفت :

بگرد تا بگردیم ... بچرخ تا بچرخیم ... آنقدر گرداند و گرداند و گرداند ... آنقدر چرخاند و چرخاند و چرخاند .... تا .... تا رشته پاره پاره پاره شد ... آنقدر ....

 

هر ذکر .... هر دور .... هر روز .... می چرخاند و می گرداند و بی خود شده از خویش تیز تر و تیز ترشان می کرد تا .... تا آخر رشته ها را پاره کرد ... پاره .... پاره ... پاره ....

 

واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا ...

به رشته چنگ نزد که هیچ ، آنقدر تیزی دانه های تسبیح را روی آن کشید که رشته را پاره کرد و همه را متفرق ... تفرقوا ... تفرقوا .... تفرقوا ....

 

جور دیگر هم می شود دید ، پاکی آن روزها را به یاد بیاور :

چرخ چرخ عباسی

خدا منو نندازی

اگه می خوای بندازی

بغل خودت بندازی

 

سبحان الله ... سبحان الله ... سبحان الله

دور ... دور ... دور ...

چرخ ... چرخ ... چرخ ...

چرخ چرخ عباسی

آهای ! حضرت عباسی بغل خدا ما را از یاد نبری ... بغل خدا ... بغل ِ ... سبحان الله ....


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/۱٠


-کوتاه از جنگ ۲ -

جاده

منطقه ی بد قلقی بود. آن قدر بدقلق که تا زانو فرو می رفتی داخل شن.اما کاری نمی شد کرد، تنها راه بود.

سخت درگیر فراهم کردن تجهیزات بودم که دورم را گرفتند: 

- می خوایم یه جاده بزنیم تا بالا سر عراقی ها.

خنده ام گرفت اما دلم نیامد بگویم نه.

▪▪▪

دو هفته بعد آماده شد. نه کیلو متر. تا بالا سر عراقی ها.

شب عملیات فقط شش گلوله ی توپ شلیک شد.

 

 

جامانده

هر جا دعوت می شدند سه نفری می رفتند. هر وقت کاری پیش میآمد سه نفری انجام می دادند. همیشه با هم بودند. حتی تو گردان تخریب.

معبری بود که باید باز می شد. هر سه تا آمدند. زیاد دجلو نرفته بودیم که یک مین قمقمه ای تو دست محمد منفجر شد.

هنور گیج اولین انفجار بودیم که دومین صدا هم آمد. همه منتظر سومین انفجار بودیم که . . .

▪▪▪

از آن همه هیکل فقط یک پا مانده بود و یک گوش و یک زبان.

ولی با  این حال هم یک جا مانده بود.

 


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/۳