بتکده


"منوي وبلاگ"

صفحه نخست
تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي‌ها
صفحه‌ی خانگي شود

درباره‌ي وبلاگ
محلي براي هبوط
دستنوشته‌هاي يک طلبه


نويسندگان وبلاگ

آرشيو وبلاگ
مهر ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤



باسلام
طلا و مس، پناهیان و کافه تلخ
رویای سرزمینی از دست رفته
کاکایی و اخراجی‌ها
آخوند‌ها و مملکت
فریاد مجید مجیدی
!!!انقلاب آب و برق مجانی
قيمت يك روحاني جوان
در ايام محرم

هميشه پاي يك زن
مسلمان شيعه در ميان است

کل‌کل! محجبه
اعتراض (ان شالله) بی‌غرض
یک خبرنگار به حضرت آقا

كدام یكی، دو گام؟


لينک دوستان


آمار بازديد




لوگوي دوستان


 فیروزه - نشریه الکترونیک


حکايت هر روز زندگی ما


این بار دیگر نه تقصیر من بود نه تقصیر این قلم دلمه بسته که فکر کنم آن قدر رنگ دارد که بتواند دیوار های یک بتکده ی کوچک و خودمانی را سیاه کند.

که تقصیر این خط هایی هستند که هر روز باید شش ساعت درسشان را بگیریم و چهار ساعت مطالعه شان کنیم و دو ساعت مباحثه. ته مانده ی روز هم باید بجنبیم که این خط ها به کلاغان قیل و قال پرستمان تبدیل نکنند.

می ماند یک روز جمعه و انصاف تو ! بعلاوه ی کمی بیشتر از خیلی شرمندگی برای من !

که در این کسادی بازار بعضی ها باز به طفیلی مساجدشان سری هم به بتکده ی ما می زنند؛ چرا که این روز ها کمتر فرصت رخصت می دهد برای صله ارحام.

 


داشتم می گدشتم

سلام کرد

خوشحال شدم

لبخند زد

منتظر ماندم

عاشق نشان داد

خیره شدم

بی تابی کرد

علیک گفتم

بی پروا شد

متنفر شدم

بی تفاوت نگاه کرد

خداخافظی نکردیم


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/٢٤