بتکده


"منوي وبلاگ"

صفحه نخست
تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي‌ها
صفحه‌ی خانگي شود

درباره‌ي وبلاگ
محلي براي هبوط
دستنوشته‌هاي يک طلبه


نويسندگان وبلاگ

آرشيو وبلاگ
مهر ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤



باسلام
طلا و مس، پناهیان و کافه تلخ
رویای سرزمینی از دست رفته
کاکایی و اخراجی‌ها
آخوند‌ها و مملکت
فریاد مجید مجیدی
!!!انقلاب آب و برق مجانی
قيمت يك روحاني جوان
در ايام محرم

هميشه پاي يك زن
مسلمان شيعه در ميان است

کل‌کل! محجبه
اعتراض (ان شالله) بی‌غرض
یک خبرنگار به حضرت آقا

كدام یكی، دو گام؟


لينک دوستان


آمار بازديد




لوگوي دوستان


 فیروزه - نشریه الکترونیک


شطح پاره ی سفر نامه

برای تنهایی ام، برای تنهایی ات

پیش پای تو نشسته بودم پیش پایش.

پیش پایش . . . پیش پایش . . .  پیش پایش . . .

سر دوستی  ما و آستان محبت تو . . .

اشکالی دارد مگر؟

▪▪▪

خاک به سرم، خاک به سرت، خاک به سرمان. سرش به خاک . . .

سجده می کرد یا گریه!!؟ التماس می کرد!!؟

- ان شاالله که گربه است آقا. شما دیگر چرا؟ بگذر تا اموراتت بگذرد.

- هه . . . زهی خیال باطل.

سجده می کرد، سجده می کنم، سجده می کنی، سجده می کنیم.

گریه می کرد، گریه می کنم، گریه می کنی، گریه می کنیم.

من برای تو، تو برای من، ما برای ما. او برای او . . .

- نگذاز بگذرد. بدو نِگَهِش دار. دوتا مجروح دیگه آوردن.

دوکوهه بود یا فکه!!؟ چمران بود یا گمنام!!؟ جنوب بود یا غرب!!؟

اصلا شمال یا جنوب، راست یا چپ، هر جا می روم پیش پایش هستم.

خمپاره خورده بود کنارش، پیش پایش. من هم آن جا بودم، پیش پایش.

سر زدن هم سر زدن های قدیم. یک دفعه، همین طور بدون رو در بایستی می آمد و سر می زد و می رفت. بی هیچ منتی. سر هیچ کس منتی نیست. همه طبق آیین نامه و ضوابط به وظیفه شان عمل کردن. فقط شما می توانی طبق قائده ی لطف، مشمول بشوی و بروی سربازی. من هم طبق همان قائده معاف شدم. باور نمی کنی برو از بنیاد شهید بپرس. اگر اسمم را انجا دیدی! ولی توی قرض الحسنه ی بنیاد یه حساب باز کردم که اگر زمانی - زبانم لال، خدای ناکرده- اتفاقی افتاد پسرم را خرید خدمت کنم.

▪▪▪

دیوانه ای مگر این موقع از سال می خواهی بروی. حسابی  گرم است.

جایتان خالی طوفان شن هم آمد. توی شلمچه نمی توانستی بفهمی پرچم بالای سرت پرچم عراق است یا ایران.
کاش عراق بود. آخر تا حالا نرفتم زیارت.

خوب شد ایران بود آخر آن جا آدم زورش می آید زیر پرچمی راه برود که می خواست تو نباشی.

تنها خوبیش این بود که یادت بودم. تنها بدیم این است که تنها، یادت بودم، تنها!

 


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٢/٢۸


راز

این یک رازه. بین تو و او. بین خودت و خودش. اگه گمش کردی  یا فراموشش کردی باید بگردی و پیداش کنی. شاید اصلا تو این راز را تبدیل به معما کردی!!؟

باید بگردی توی وسائلی که به عنوان خرت و پرت گذاشتی یک گوشه، غافل از اینکه هر چی هست توی همان صندوق چه پیدا می شود.

باید بگردی توی آن روز هایی که فقط و فقط برای همرازت پرده دری کردی . می دانی می داند، اما دل است دیگر، چه می شود کردش. توی پرده دری های که با گریه و شاید خجالت بود. توی گریه هایی که، او بود.

بیشتر از این نمی توانم کمکت کنم. نمی توانم؛ نه اینکه می توانم و نمی خواهم. نه! نقل این حرف ها نیست. گفتم که رازه. راز هم شاخ دم ندارد که عزیز. مال هر که باشد مال خودش است. بین هر چند نفر که باشد مال همان چند نفر است. محفوظ محفوظ. تو مواظب خودت باش او که "علی کل شی حفیظ"  است. وگرنه که راز نمی شود.

پ.ن1: نویسنده خودمم و مخاطب هم. گوینده خودمم و شنونده هم. همه ی ضمیر های تو به من بر می گردد. و همهی این خودم ها یعنی اینکه هنوز هیچی نیستم (وام بود از حسن)

پ.ن2: جریمه ی دیر کرد: صد مرتبه:  استغفرالله

                                  صد مرتبه:  الحمــدالله

                                  تا هر جا که بتوانم : دوستت دارم

پ.ن3: امروز تکه ای از من کم شد. شاید هم تکه ای به ما اضافه شد. هر چه باشد، هر جا باشد، دوستش دارم.


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٢/٩