بتکده


"منوي وبلاگ"

صفحه نخست
تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي‌ها
صفحه‌ی خانگي شود

درباره‌ي وبلاگ
محلي براي هبوط
دستنوشته‌هاي يک طلبه


نويسندگان وبلاگ

آرشيو وبلاگ
مهر ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤



باسلام
طلا و مس، پناهیان و کافه تلخ
رویای سرزمینی از دست رفته
کاکایی و اخراجی‌ها
آخوند‌ها و مملکت
فریاد مجید مجیدی
!!!انقلاب آب و برق مجانی
قيمت يك روحاني جوان
در ايام محرم

هميشه پاي يك زن
مسلمان شيعه در ميان است

کل‌کل! محجبه
اعتراض (ان شالله) بی‌غرض
یک خبرنگار به حضرت آقا

كدام یكی، دو گام؟


لينک دوستان


آمار بازديد




لوگوي دوستان


 فیروزه - نشریه الکترونیک


روزگار

خیلی هم قدیمی نیستند مال همین سی – چهل سال پیش. اما بازارشان حسابی کساد شده و از رونق افتاده اند.

وقتی به حال و روزشان نگاه می کنم حسابی دلم می گیرد. آنقدر که . . .

دیوار های آجر نما، پنجره های چوبی ای که معمولاً آبی هستند، آن هم از نوع فیروزه ای اش. حیاط متوسط با چند تا درخت که به زور توی باغچه ی نقلی اش جاشده اند. حوضی که زمانی کاشی هایش با رنگ پنجره های خانه همرنگ بود- شاید برای اینکه ماهی ها هم پنجره ای داشته باشند که پشتش باران بیاید.- چند تا پله که حیاط را از ایوان سراسری جدا می کند تا همین طوری نپری وسط اتاق و بالاخره ورودی کوچکی که هر چه فکر می کنم می بینم خیلی از این نشانه های تمدن امروزی نمی توانند از آن عبور کنند.

من هم نمی توانم و همین جا متوقف می شوم. نمی توانم داخلش بروم. هرگز نمی توانستم. چون یا خرابه اند و یا خالی. تنها همان چند درخت مانده اند و مسافران گاه و بی گاه شاخه هایشان.

از سر و صدای بچه ها و صدای مادر که می گوید:"بچه ها نهار حاضره، دستتونو بشورید بیایید تو." خبری نیست.

از مادر بزرگ و شاید سماورش، از پدر بزرگ و شاید قلیانش، حتی از آب حوض و ماهی هایش هم خبری نیست.

خیلی دلم می گیرد.

دلم می گیرد که چند صباحی باید با این خرابه ی دوست داشتنی زندگی کنم، توی ذهنم زندگی را درونش جریان بدهم، اما یک روز یک بیل مکانیکی نخراشیده همه ی بافته های مرا پنبه می کند.

دلم می گیرد که چرا نتوانستم این خرابه را درک کنم. زندگی اش را، آدم هایش را، چرا نتوانستم آن موقع که برای خودش کسی شده بود و سری بلند کرده بود توی سرها ببینمش.

دلم می گیرد چرا همین حالا نمی توانم من هم پیش او باشم. توی خاطرات بعضی ها.

 

الدهر يخلق الابدان، و يجدد الامال و يقرب المنيه، و يباعد الامنيه: من ظفر به نصب، و من فاته تعب.

روزگار بدنها را کهنه و آرزوها را نو مي کند، مرگ را نزديک و خواسته ها را دور می سازد، کسي که به آن برسد خسته مي شود. کسي که به آن نرسد رنج مي برد.

  نهج البلاغه/ح٧٢

 

پ.ن١:پشت پنجره ی جایی که این روز ها زیاد می روم ساکنان خیالی سه تا خانه ی قدیمی متروک، هر روز صبح به من سلام می کنند.

پ.ن٢: امتحان آنقدر ها هم که می گویند سخت و عجیب نیست، اگر همیشه توی کلاس حضور داشته باشی، نه حاضر زده باشی.


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۳/۱٧