بتکده


"منوي وبلاگ"

صفحه نخست
تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي‌ها
صفحه‌ی خانگي شود

درباره‌ي وبلاگ
محلي براي هبوط
دستنوشته‌هاي يک طلبه


نويسندگان وبلاگ

آرشيو وبلاگ
مهر ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤



باسلام
طلا و مس، پناهیان و کافه تلخ
رویای سرزمینی از دست رفته
کاکایی و اخراجی‌ها
آخوند‌ها و مملکت
فریاد مجید مجیدی
!!!انقلاب آب و برق مجانی
قيمت يك روحاني جوان
در ايام محرم

هميشه پاي يك زن
مسلمان شيعه در ميان است

کل‌کل! محجبه
اعتراض (ان شالله) بی‌غرض
یک خبرنگار به حضرت آقا

كدام یكی، دو گام؟


لينک دوستان


آمار بازديد




لوگوي دوستان


 فیروزه - نشریه الکترونیک


این‏جا هیچ دری بسته نیست

 گریه‏اش خلوتم را به هم زد. آمدند طرف من. آن گوشه‏ی رواق که خالی بود نشستند. درست جلوی من. گریه می‏کرد، گریه. صدای گریه‏ی بچه‏ها هر چقدر هم که بلند باشد آزار دهنده نیست. لااقل برای همه الا مادرش، که می‏داند در دل بچه چه می‏گذرد، آزار دهنده نیست. گریه‏اش آزارم نمی‏داد اما بی‏تابیش چرا. بی‏تابی می‏کرد. مادر بی‏تاب بی‏تابی او.

 - آخه چرا مامانتو اذیت می‏کنی؟ چته؟ نگاه کن! اون گنبد آقاس. چه خوشگله. کفترا رو ببین! ببین دخترم!

نوازش می‏کرد، گریه می‏کرد. حرف می‏زد، گریه می‏کرد. لالایی می‏خواند، گریه می‏کرد.

لالالالا لالالایی

خواب بودم. خواب.

□□□

صدا خیلی راحت توی شلوغی‏های حرم گم شد. آخر صدای باز شدن یک در توی آن همه صدا مگر حرفی برای گفتن دارد. آن هم یک در چوبی کوچک. مرد توی چهار چوب در هم بین آن همه آدم به چشم نمی‏آمد. اما این بی‏تفاوتی زیاد طول نکشید. این روالی که ما به آن عادت کرده‏ایم:

- غذا می‏خوره؟

صدای زن خفه بود و گرفته: نه . . . ممنون . . .

- غذای حرمه‏ها . . . تبرکه.

- نمی‏دونم. لطف دارید . . . نمی‏خوام تو زحمت بیافتید.

در باز ماند. بسته نشد. اما مرد دیگر توی چهار چوب نبود و زن معلق بین رفتن و ماندن.

- بفرمایید.

دوباره همان صدا. همان مرد. از گوشه‏ی چشم نمی‏شد خوب نگاهش کرد. تحمل نکردم و سرم را برگرداندم. لباس سرمه‏ای رنگ خدام را پوشیده بود. توی دستش هم یک ظرف. یک ظرف غذا. همان غذای تبرکی حرم.

□□□

غذا توی دستش بود. نشست روی زمین. گوشه‏ی چادرش را پهن کرد و بچه‏اش را نشاند روی آن. همان‏جا، همان گوشه‏ی حرم، درست روبروی من.

- بیا مامان. دیگه گریه نکن! دیگه گرسنه نباش! بیا مامان، بخور! آقا برات غذا فرستاده. دیدی آقا خوبه. . . دیدی فراموشمون نمی‏کنه.

صدای بچه نمی‏آمد. آرام شده بود. آرام. این بار مادر بود که گریه ‏کرد.

□□□

خواب بودم، خواب. صدای باز شدن در بیدارم کرد.

مرد رفته بود. خیلی وقت پیش. اما در باز بود. اصلا از اول هم بسته نبود . . .  بسته نبود . . . بسته نبود . . . این‏جا هیچ دری بسته نیست.

- بفرما آقا . . . شما هم بخورید . . . غذای آقاست . . . تبرکه . . .

آن‏قدر اصرار کرد که لقمه‏ای شریک .........* شدم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

* فعلا نمی‏دانم به جای این نقطه‏ها چه کلمه‏ای باید بنشیند.

      مشهد مقدس      

حرم رضوی، صحن انقلاب

پ.ن: این را خواهرم برایم فرستاد. جایش خالی بود این‌جا:

"دری را که تو بسته باشی، کس نگشاید، و دری را که تو گشوده باشی، کس نتواند بست."

                                                                                        صحیفه‌ی سجادیه


نوشته‌ي سید امین در ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۱/۱٠