بتکده


"منوي وبلاگ"

صفحه نخست
تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي‌ها
صفحه‌ی خانگي شود

درباره‌ي وبلاگ
محلي براي هبوط
دستنوشته‌هاي يک طلبه


نويسندگان وبلاگ

آرشيو وبلاگ
مهر ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤



باسلام
طلا و مس، پناهیان و کافه تلخ
رویای سرزمینی از دست رفته
کاکایی و اخراجی‌ها
آخوند‌ها و مملکت
فریاد مجید مجیدی
!!!انقلاب آب و برق مجانی
قيمت يك روحاني جوان
در ايام محرم

هميشه پاي يك زن
مسلمان شيعه در ميان است

کل‌کل! محجبه
اعتراض (ان شالله) بی‌غرض
یک خبرنگار به حضرت آقا

كدام یكی، دو گام؟


لينک دوستان


آمار بازديد




لوگوي دوستان


 فیروزه - نشریه الکترونیک


فرصت

مرد منتظر ایستاده بود. زیر تابلوی زرد رنگ ایستگاه اتوبوس. منتظر بود اما نه  مثل بقیه‌ی مسافران.

مرد منتظر ایستاده بود. ولی برنمی‌گشت و پشت سر را نگاه نمی‌کرد که آمدن اتوبوس را از پیچ عقب خیابان ببیند و آماده باشد.

مرد منتظر ایستاده بود. روبروی ساختمان ما. جلوی پنجره‌ای اتاق او. پنجره‌ای که هر روز می‌آمد و به یاد روزهای که با هم بودند، ساعت‌ها خیره می‌شد به آن.

مرد منتظر ایستاده بود. من چشم دوخته بودم به  او. کمی عقب‌تر تکیه دادم به دیوار. کار هر روزم بود. شاید برای اینکه پنجره‌ی اتاقی که او خیره به آن می‌شد اتاق من بود. و من همان او. فکر می‌کردم. به همه‌ی روزهایی که با هم بودیم. من و او. مثل همه‌ی پدرها و پسرها.

مرد منتظر ایستاده بود و من چشم دوخته بودم به او و اتوبوس، که آمد و رفت.
هر دو جا ماندیم. در کنار هم.


« و لو أخلَیتَ قَلبَک مَنِ الأملِ، لَجَدَدتَ فی العَمَل*»
دل خویش را که از آرزو تهی کنی، در کار امروزت بیشتر می‌کوشی

 

پ.ن١: انگار یادداشت بهاره بود!

پ.ن٢: هر سال عید امیدواریم که امسال مان همانی باشد که می خواهیم اما تا به خود بجنبیم، سال تمام شده و ما فقط امیدوار بودیم.

* امام علی علیه‌الاسلام


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸