بتکده


"منوي وبلاگ"

صفحه نخست
تماس با نويسنده
اضافه به علاقمندي‌ها
صفحه‌ی خانگي شود

درباره‌ي وبلاگ
محلي براي هبوط
دستنوشته‌هاي يک طلبه


نويسندگان وبلاگ

آرشيو وبلاگ
مهر ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤



باسلام
طلا و مس، پناهیان و کافه تلخ
رویای سرزمینی از دست رفته
کاکایی و اخراجی‌ها
آخوند‌ها و مملکت
فریاد مجید مجیدی
!!!انقلاب آب و برق مجانی
قيمت يك روحاني جوان
در ايام محرم

هميشه پاي يك زن
مسلمان شيعه در ميان است

کل‌کل! محجبه
اعتراض (ان شالله) بی‌غرض
یک خبرنگار به حضرت آقا

كدام یكی، دو گام؟


لينک دوستان


آمار بازديد




لوگوي دوستان


 فیروزه - نشریه الکترونیک


فیلم نگیر آقا!

تک نگاری‌هایی از دیدار رهبر با طلاب/ قم، مهر ماه ١٣٨٩

-------------------------------------------

صبح کار می‌کرد. حرکت هم کردیم کار می‌کرد. رسیدیم حرم از کار افتاد. هر کاری کردم ننوشت. آقا مهدی نمی‌خواست آن‌جا چیزی بنویسد. روان‌نویسش را گرفتم. مراسم که تمام شد خودکارم دوباره به کار افتاد. وسیله بودن هم لیاقت می‌خواهد.

دیدار، دیدار طلاب بود و ذهن شرطی شده‌ی یک طلبه وقتی بشنود «طلبه» دیگر اصلاً سراغ کسانی مثل آیت‌الله مصباح و مقتدایی و خاتمی و بوشهری و هادوی و... نمی‌رود. غافل از این‌که این بار فرق دارد. این‌بار محور دیدار بزرگی‌ست که بارها تاکید کرده، به میثاق طلبگی متعهد است. غنیمتی‌ست این دیدار برای هر حوزوی‌ای.

جمعیت خیلی زیاد بود به این راحتی ها نمی‌شد آرامش کرد. از روی شوق بود یا کمی جا، در نتیجه‌اش فرقی نداشت. مهم این بود که کمتر کسی می‌توانست بنشیند. یکی از بچه‌ها به شوخی گفت: «این هم صنفه تو داری میرصالحی؟!!». خندام گرفت. نه از حرف او، از شوخی‌های طلبه ای که زیر دست و پای جمعیت بود اما باز می‌خندید.

دوست داشتم به جای سوار شدن توی مینی‌بوس خبرنگارها و رفتن بالای سکوی فیلم بردارها صبح از مدرسه با هم حجره‌ای و چند طلبه‌ی دیگر راه می‌افتادیم سمت حرم و کلی توی صف می‌ماندیم و با چند نفر کل‌کل می‌کردیم که بیاییم تو و با هزار زور برای خودمان جایی جور می‌کردیم. دلم تنگ شده بود برای همچین فضایی و حالا نزدیکش نشسته بودم به تماشا. انگار به آن طلبه هایی که آن پایین، درست روبروی رهبر جا برای نشستن نداشتند و با جمعیت تاب می‌خورند، خیلی با حسرت نگاه می‌کردم که آقا مهدی پرسید: «دوست داشتی اون پایین بودی؟»

جایگاه ما رسماً جلو دید خانم‌ها را گرفته بود. وقت خواندن قرآن یکی از عکاس‌ها پیشنهاد داد که کمی بنشینیم تا پشت سری‌ها هم آقا را ببینند. نشستیم. اما دیگر امان ندادند که بلند شویم.

غریبه نبودم با جمعیت. احساس می‌کردم همه با همیم. آخر طلبه ها هر چقدر هم با هم اختلاف داشته باشند باز هم خیلی از اخلاق‌های‌شان شبیه هم هست. یک جورایی یک خانواده‌اند که حرف‌هایش یک بو می‌دهد و دغدغه‌هایش یک رنگ دارد. فکر می‌کنم آن‌ها هم، هم صنفشان را می‌شناسند. فقط نمی‌دانم چرا این میان بعضی های‌شان بدجوری به من و جایگاه خبرنگار‌ها نگاه می‌کردند. حس کردم خبرنگار بی.بی.سی‌ام و آمدم جاسوسی. یکی که حسابی بین جمعیت گیر افتاده بود از همان‌جا به فیلم‌بردار کنار دستی‌ام می‌گفت: «فیلم نگیر آقا!».

توی راه دعا می‌کردم کردم که آشنا نبینم. اما انگار هنوز مستجاب الدعوه نشدم. چندتایی از بچه‌ها را توی آن جمعیت دیدم. در جواب نگاه‌های کنجکاوشان فقط عرق شرم از روی پیشانی پاک می‌کردم.

- «تکبیر!»
همه‌ی جمعیت یک صدا شدند: «الله اکبر...»
- «البته تکبیر خوب است اما این‌جا تکبیر نداشت. من این‌جا از واقعیتی صحبت می‌کنم که هم‌دوستان می‌دانند و هم دشمنان در جریان آن هستند»
خنده‌های جمعیت تکبیر لبخند آقا بود.
آقا از احترام انگیز بودن موجود زنده حرف می‌زدند و این که حوزه زنده است و باید فعال باشد.

حرف از خصومت ورزی با اسلام بود و این‌که حوزه و حوزیان همیشه در این مواقع خوب جلوی این خصومت ها را می‌گیرند. شاهد مثال رفت به «کشف الاسرار» امام(ره) که در جواب «اسرار هزار ساله» نوشته شده. خیلی حرف‌است که توی سال 1323 که هنوز رنگی از انقلاب وجود نداشت کسی بیاید برای جواب به کتابی که با گرایش‌های  وهابی و اندیشه‌های سکولاریستی نوشته شده، دو ماه درس خارجش را تعطیل کند و سر آخر کتاب را بدون نام خودش چاپ کند. خیلی حرف نیست، خیلی عمل است که مردش کم پیدا می‌شود.

آقا از فتنه‌ها می‌گفتند و از تاکتیک دشمن در این فتنه. اشاره کردند به دو اصطلاحی که دشمن باب کرده؛ حکومت آخوندی و آخوند حکومتی. خیلی ها تیز شدند و دقیق و انگار دست گذاشته باشی روی زخم شان و منتظر باشند که مرحم را بگویی:
« نسبت روحانیت با حکومت نسبت حمایت و نصیحت است. دفاع در کنار اصلاح. این ها به هر روحانی‌ای که سینه سپر کرده باشد جلو دشمنان می‌گویند حکومتی‌است. حکومت اسلامی حکومت شرع است حکومت فقه است. فقط روحانی بودن کافی نیست.»
صحیفه‌ی امام(ره)، ج13، ص 321: « امروز نقشه دقیق‌تر از آن وقت است. امروز طرح‌هایى که این‌ها مى‏خواهند پیاده کنند از آن وقت شدیدتر است و ما باید بیشتر چشم و گوش‌مان را باز کنیم. شما امروز هم مى‏بینید که چهار نفر، ده نفر روحانى که با کمال صداقت دارند خدمت به این انقلاب مى‏کنند، از هرگوشه صدا مى‏شود که حکومت آخوندى! این زمزمه‏ها تازه کم‌کم همان نقشه‏هاى سابق است.»
چقدر این حرف‌ها شبیه‌اند به هم‌.

این جریان تکبیر گرفتن بی‌موقع کاری کرد که دیگر کسی جرأت نداشته باشد دوباره داد بزند: «تکبیر!». تا این که آقا حرف از استقلال حوزه زدند جرأت عالمانش.
- تکبیر!

- «و اما معنای تحول...»
باز هم آقا از تحول می‌گویند و ما می‌شنویم. انگار فقط می‌شنویم. حرفی که از سال‌های نزدیک به هفتاد شروع شد و خدا نکند که برای ما تکراری شده باشد.

دوست دارم وقتی آقا ما طلبه‌های جوان‌تر را مورد خطاب قرار می‌دهدند. از این‌که آقا جوان‌های انقلابی را بطن حوزه می‌دانند. از این‌که مثل یک پدر کار‌های اشتباه فرزند خود را تذکر می‌دهند:
«افراط و تفریط نکنید. اقتضای انقلابی گری این نیست. مایوس نباشید. در صحنه باشید اما خامی نکنید. بعضی رفتارهای اعتراض دار شما را عصبانی نکند.»
این‌ها را می‌گذارم کنار تاکیدی که آقا چند دقیقه قبل ترش در مورد احترام به مراجع داشتند.

همه‌ی راه را به این فکر می‌کردم که چه‌طور بنویسم تا بچه‌ها به شکل یک جاسوس! به من نگاه نکند که حرف‌های مسافر‌های صندلی عقب توجه‌ام را جلب کرد: « خدا کنه نوار بسوزه و نشون ندن تو تلوزیون. بعضیا آبروی طلبه‌ها رو بردن».

-------------------------------------------

پ.ن: این را برای این (+) نوشتم.

پ.ن٢: ما که نه اما بانوی مکرمه جنجالی شدند (+)

پ.ن٣: همچنین نگاه کنید به (+) و (+) و (+) و (+) و (+)


نوشته‌ي سید امین در ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/۸/۱