ناقص ها اگرچه می توانند علت باشند ولی باز معلولند

 

نوشته های من هرگز پایان نداشتند. آخر نوشته های من مثل کارهای من نیست. کارهای من همیشه نتیجه دارند.نتیجه ی کارهای من همیشه قشنگ نیست. من خودم آخر کارهایم را نقاشی می کنم.نقاشی های من پر از رنگ سیاه هستند. من سیاهی را دوست ندارم. همهی دوست های من کوچ کردند. کوچ برای پرنده ها از نان شب هم مهم تر است.نان شب همسایه ی ما از آجر است. آجر های خانه های آن ها خشتی است. اولین خشت را اگر کج بگذاری بهتر از این است که اصلاً شروع نکنی. شروع اول پایان است. پایان برای من معنایی ندارد. معنای جمله با فعل تمام می شود. من زودتر از این که فعل هایم معنا بگیرد تمام می شوم. تمام کارهای بدون هدف ناقصد. ناقص ها اگرچه می توانند علت باشند ولی باز معلولند. معلولین، دور از آدم ها، در آسایشگاه زندگی می کنند. آسایش نقطه ی مقابل درد است. بی درد ها هرگز پیش دکتر نمی روند. دکتر ها  فقط افرادی را که به مطب می روند درمان می کنند. درمان یکی  از نیاز های اصلی آدم است. آدم پیامبر بود. پیامبر(ص) طبیب بود. النبیٌ طبیبٌ دوارٌ بطبه . محمد (ص) بدون مطب درمان می کند.درمان محمد(ص) نوبتی نیست.  این درمانگر دخود به دنبال بیمار می رود. همه ی بیماران بفرمایند داخل. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 13 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهاد

سلام! بالاخره طلسم شکسته شد و من هم برایت کامنت گذاشتم. می گوئی خوب که چی؟ خوب که چی ندارد مرد مومن! تازه بعد از سه هفته کلنجار رفتن با خودم وبلاگم را هم راه اندازی کرده ام، تازه روزه هم دارم، سه شب پیش هم نماز خوانده ام. باز هم بگویم؟ می گوئی اینها چیست که نوشته ای؟ مثلا درباره ی مطلبت اظهار نظر کنم خوبست؟ راضی می شوی؟ حضرت امین! تو که خالی بند نبودی، کجا همه ی کارهای تو پایان داشته و دارد ناقلا؟! فشار روزه حسابی بهت فشار آورده، حکما زده به مخت که پایان و کار و جمله و معلول و درد و هدف و طب و پیامبر و ... را به هم ربط داده ای. باز هم بگویم یا بس است؟ راستی افطارها و سحرها یاد ما هم هستی یا نه؟ دل من یک ذره شده برای افطار و سحرهای مدرسه...آه! وقتی دلت گرفت، یا دلت تنگ شد، یا دلت به هم پیچید، یا دلت شکست یا ... یا دلت هوای دل های عاشق را کرد، یادی هم از ما بکن تا دلم را بفرستم پیش دلت تا تنها نباشد. (این آخرش چقدر پروانه ای شد!) باز هم بگویم یا... خداحافظ تا بعد.

باده فروش

امّا این یکی داشت، چه پایانی هم . کاش همه ی بافتن ها ، همه زنجیر ها به همینجا که رساندی می رسید. کاش.

فرهاد (طلبه خیابانی سابق)

يک وقت يک پيام خرج ما نکنی ها! خوش انصاف تو که مرام داشتی٬ پس چی شد؟... يک کامنت برات گذاشتيم يک کم شوخی کرديم. گرچه بحث ظرفيت اين جا مهم است ولی... چی؟ چرا سلام نکردم؟ خوب يادم رفت... کاری نداری؟ ما رفتيم... سلام!

مهدي

سلام ۶۵! از سبك نوشته ات خوشم اومد. اين فرهادم زياد دم به دمش نذار. تازه (به قول خودش بعد ۳ هفته) از راه رسيده و داغه! اما رسمش نيس سيد كه برا بقيه كامنت هاي قشنگ قشنگ بذاري ولي به ما كه برسي... يا علي...

محمدصالح مفتاح

سلام عليکم حاج آقا ... يک استخاره می خواستيم! ... اما تو خيابون که نمی شد ... اما مثل اينکه اينجا می شه. حاج آقا يه استخاره واسه ما بگيرين ... دستتون درست ... حاج آقا لینکتون رو هم توی وبلاگمون زدیم. البته با اجازه ...ملتمس دعا

سيما

( دوست ) ، اشتباه تایپی !

سيما

طلاب خيابانی از دئستای اول و قديمی بودن ، نميشه فراموششون کرد ... تو بذار به حساب گرفتاری

محمد مبيني

سلام اخوي. چون نمي خوام سرسري خونده باشم ديسكانكت مي كنم و مطالبت رو ميخونم و اگه خدا خواست بعدا ميام نظر ميدم. اشكالي كه نداره؟