پاره ی از قوانين

وقتی داشت وسايلش را جمع می کرد ياد حرف استادش افتاد که می گفت: نرو،  ضرر می کنی. اگر بروی سرت به سنگ می خورد.
رفت، سرش هم به سنگ خورد، اما چون راه برگشتی نداشت آنقدر سرش را به سنگ کوبيد تا سنگ شکست.
فردا صبح پستچی يک نامه برايش آورد. بازش کرد. دست خط استادش بود: شما به دليل رعايت نکردن پاره از قوانين ديگر قادر به ادامه ی تحصيل در اين مکان آموزشی نيستيد.
پس فردا وقتی برگشته بود پيش استادش فهميده بود که هميشه بايد از همان  مسير قديمی عبور کند.
ديگر قوانين را پاره نکرد. 

 

/ 19 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

با سلام خدمت طلبه های خوب دماوند من میخواستم بگویم کار شما ابتکار خوبی است و همچنین طلبگی یعنی هجرت

روزنامه نويس

پسر عاشق دختر بود و دختر عاشق پسر يه روز دختره به پسره گفت اگه يه روز خدا دو تا چشم به من بده ديگه تنهات نميگذارم از قضا کسی پيدا شد و دو تا چشم به دختر هديه کرد دختر تا چشم باز کرد ديد پسر نابيناست گفت تو هم که کوری من ديگه باهات کاری ندارم و برای هميشه خداحافظ >سر هم غمگينانه گفت خداحافظ ما مواظب چشمهام باش نتيجه اخلاقی: انرژی هسته ای حق مسلم ماست

شفق

هوای پر کشيدن دارم در پشت قاب پنجره قاب شده ام نگاهم به آبی است روبرويم حصاری خاکستری رنگ بی رنگ شيشه فريبم ميدهد ناله در خبر دارم می کند

م.میراحمدی

چشمها فقط غبار گرفته اند! بايد شستشان و جور ديگر بايد ديد!

میهمان جواهر ده

آری و نفر سومی رفت پیش روسای اون استاد تا مکان آموزشی جدیدی برای این سر شکسته تهیه ببینه.روسای استاد دستور تعقیب تمام پاره کننده های قوانین رو روزها قبل صادرکرده بودند .قانع شد از طرق زمینی راهی نمونده...****

عليرضا

سلام. از ديدن پيامت و بعد، از اومدن به اين وبلاگ خيلی تعجب کردم. بيشتر از يک روز نيست که اين خواسته رو تو بلاگم نوشتم. البته اگر درست متوجه شده باشم. خيلی عجيبه! کاش چيز بزرگتری از خدا خواسته بودم بهر حال ممنون که اومدی. برات آفلاين گذاشتم. آيدی منم english_alireza خوشحال ميشم بازم سر بزني. تا بعد ياحق.