مقصد

تاول ها کف پایش را می سوزاندند. دوست داشت زیر اولین سایه ی سر راه بنشیند و دیگر بلند نشود.اما وقت نبود. اگر آفتاب غروب می کرد همه چی تمام می شد. با این فکر تمام نیرویش را در پاهایش جمع  کرد و سریع تراز قبل آن ها را روی زمین کشید.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نگاهی به کاغذ توی دستش انداخت. از چند جا پاره بود. خطوط هم خیلی واضح نبود. با این نقشه به بیراهه رفتن عجیب نبود.

سایه مردی  که از روبرو می آمد پستی و بلندی های زمین را چندین متر جلوتر لمس می کرد و خبر آن ها را به صاحبش می داد. سایه را دنبال کرد تا به چشم های رهگذر رسید. وضعیت مرد اگر بدتر از او نبود، معلوم بود، که  بهتر هم نیست. از نقشه ی  مچاله  در دستش می شد فهمید. می خواست بپرسد چرا اشتباه می روی اما از مسیری که خودش می رفت هم مطمئن نبود.

نگاهش را از چشم های به زمین دوخته ی مرد گرفت و دوباره به نقشه برگشت. بعد هم نگاهی به خارهای زیر پایش اندا خت و آن را تا افق ادامه داد.

کوله را روی شانهاش جا به جا کرد. تقریبا خالی بود اما همین هم در این جا نعمت بود.

از کجا وارد این بازی شده بود؟ از کی هر گوشه ی  رابه دنبال او می گشت؟ هیچ چیز یادش نمی آمد. فقط می دانست کسی غیر از خودش لایق لعنت نیست. کاش حرفش را گوش کرده بود و نشانه هایش را خوب یادداشت می کرد.

یاد جمله ای افتاد: " ان راحل الیک قریب المسافه " . خودش گفته بود که هرکس دنبال من بیاید زود به مقصد خواهد رسید. فهمید که کجای کار می لنگد.

§§§

کاش زودتر از این ها یادش می آمد. دیگر حتی یک قدم هم برنداشت. رسیده بود. همان لحظه که دلش را همراه او کرد به مقصد رسیده بود.

 

/ 7 نظر / 21 بازدید
آفتاب ترین

در بی کسی گم شده بودم اما خدا را دیدم که میوه امید تعارف می کرد..........

مجتبی (شاسوسا)

سلام حاجی بی معرفت ..............همه طلبه ها بی معرفت می شن ؟؟؟ حاجی گفتيم يه زنگ بزن بهمون کارت داريم ...........خودمونم که شماره تو نداريم بزنگيم بهت ...............بابا امر خيره به خدا ...........

محمد حسین

سلام.ای کاش آن رمز نجات و قرب به ياد من هم بيايد و از ياد م نيز نرود که جز اين باشد در بيابان جهل سرگردان خواهم بود.ممنون که به من لطف داشتيد. فرموده بوديد معرفی کنم،چيزی ندارم که بخواهم تعريفش را بکنم ولی از نوشتن شما لذت می برم.

همون

سلام... گرچه ناقصم و تشنه ی پیاله ای شیر از او اما به سوی مقصدم کوچ می کنم .باشد که خود پیاله ای دهد و به کمال .........؛مقصد و کوچ و یک پیاله شیر و ناقص را یکجا خواندم و حقیقتا لذت بردم.زیبا بود. ... این هم برای این که کلیشه ننوشته باشم و صرف تعریف متن نباشد . همین.یا علی

محمد حسین

سلام عليکم.من وبلاگ شما از وبلاگ طلاب خيابانی پيدا کردم البته مهمتر از آن نوشتن شماست که دلنشين است و چون خودم باهاش حال مي کنم آدرس شما در ليست خودم قرار دادم.از جهتی به خاطر آن هدف و کارتون است که به شما علاقه دارم.ديگه هم اگر چيزی و يا ابهامی است در خدمتم.راستی شايد از نظر موضوعی شبيه باشد ولی از نظر بيان شما کجا و من کجا.(اين نوشابه را هم برای لباس شما باز کردم البته اگر....).خلاصه اين که دعا کن رمز يادم بياد.التماس دعا

مهدي

سلام بر ۶۵ ! و سلام بر برو بچ ۶۵! / سيد جون! من اگه اين مرتضی دم دستم بود که تاحالا زنده نذاشته بودمش!! من تهرانم و اون... (نمی دونم؟ احتمالا بايد اصفان باشه)/ خیلی دلم هوس کرده بیام اون طرفا. آدرسو بلدم خودم. فقط يه شماره تلفنی چيزی به من بده تا قبلش زنگ بزنم بعد بيام./ به مسعود سلام برسون. /در مورد مطلب اين پست هم چون خيلی باهاش حال نکردم چيزی نمی گم. باشه طلبت برا پستهای بعدی. /يا علی...