پنج فصل جنگ

دوستی که شاید هم چجره ای اینجانب هم بودند (اگر خودشان تکذیبیه صادر نکنند) و نویسننده ای صد البته قوی تر از ما ( اگر نگویید برای خو نوشابه باز می‌کنی و خودت را نویسنده به حساب می‌آوری) خواستتند تا متنی برای آیتم های برنامه ای بنویسم که حاصلش این شد. ولی فکر کنم هرگز اجرا نشد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

فصل اول :جنگ

تمام شد. فکر می‌کردیم که تمام شد. به همین سادگی. آخر برای نو رسیده‌ای پاک و معصوم بازی دنیا این همه پیچیده نیست.

تمام شد. فکر می‌کردیم که تمام شد. چرک زخمی که هرگز بسته نمی‌شود را ندیدیم. زخمی شاید هزارو چهار صد ساله.

تمام شد. فکر می‌کردیم که تمام شد. اما کینه‌ی آن‌ها را درک نکردیم. عقده‌ی از دست دادن یک چراگاه.

▪▪▪

اما آن‌ها آمده بودند، نه به تماشا.

آن‌ها آمده بودند برای جنگ. آن‌ها برای یک جنگ صف کشیده بودند، یک جنگ واقعی.

و ما گفتیم " جنگ، جنگ تا پیروزی" و پشت امامان صف کشیدیم.

 

فصل دوم: اعزام نیرو

صف بود از چشم تا ابدیت.

از سکوت تا تاثیر                         

از این جا تا خدا.                                      

صف شوق بود و اخلاص با هم تنیده، درهم بافته.

پیرگفته بود همه بیایند و همه آمده بودند. از سیزده ساله تا نود ساله. از کاسب تا دبیر. از مسلمان تا حتی ارمنی و زرتشتی.

آن ها راه کربلا را پیدا کردند تا دیگر سردار تنها نماند.

 

فصل سوم: کمک‌های مردمی

عاطفه در مقابل آن‌ها زانو زد.

آن زمان که کامیون‌هایی

از جنس محبت و دوست داشتن

از جنس عشق

                                    از جنس ایثار

روانه‌ی نیاز جبهه‌ها شد.

آن زمان که کوچه و محله، مسجد و پایگاه، مرد و زن، کوچک و بزرگ همه و همه به رشته ای محکم در آمدند و تسبیحی شدند برای امید.

به این سادگی هم نیست.

آن پیرزن بعد از پسرانش، تن‌ها، همان تکه نان را داشت.

آن کودک بعد از پدرش، تن‌ها، همان قلک نیمه پر را داشت.

و این ملت بعد از آن همه جوانانش، تن‌ها، همان امید را داشت.

عاطفه در مقابلشان به خاک افتاد.

 

فصل چهارم: شب عملیات

چند ساعت دیگر. فقط چند ساعت، شاید چند دقیقه، شاید چند لحظه، دیگر چیزی نمانده.

عملیات، نقشه، توجیه

سجده، خاک، گریه

توسل، کمیل، عاشورا

وصیت، حلالیت، وداع

ویک سربند، یا زهرا

فقط چند لحظه مانده.

 

فصل پنجم: فتح و پیروزی

شنوندگان عزیز، شنوندگان عزیز، توجه فرمایید. . .

این مارش، مارش پیروزیست. بار دیگر، بار دیگر و باز بار دیگر. بارها و بارها نواخته شد آن قدر که دیگر هرگز از ما جدا نمی‌شود.

سمفونی تنهایی و جمع

موسیقی عزا و عروسی

مارش فتح و پیروزی

نمی‌دانم  در کدام گوشه‌ی ایران بود و یا در کدام ناکجا آباد عراق. فقط و تنها فقط این را می‌دانم که:

"فانّ حزب الله هم الغالبون"

توی خرمشر و آبادان، سوسنگرد وجزیره‌ی مجنون، پاوه و هویزه، فکه و طللاییه و شلمچه آن‌ها بودند، فقط آن‌ها.

" لبخند بزن بسیجی"

 

/ 12 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همان هم حجره ای

هم برنامه اجرا شد و هم متنهای شما خوانده شد ... همين ... دعاگوی شما ... جايی که نبايد فضای پرواز ملائک را با دود آلوده کرد ...

مهدی

بسم الله الرحمن الرحیم و نبرد همچنان باقي است؛ نبرد خير و شر، مظلوم و ظالم، مستضعفين و مستكبرين عالم؛ پيكار هابيل و قابيل، ابراهيم و نمرود، حسين (ع) و يزيد، خميني و پهلوي، بسيجي‌ها و بعثي‌ها، خراساني و سفياني، موعود و يهود ... اولين گردهم‌آيی وب‌نويسان عرصه‌ی مقاومت تهران - خرداد ۱۳۸۵

ابوالفضل

سلام ائمدم بتکده تا منم يه بت بشکنم ايکاش متن خوبی بود به روزم سر بزن ياعلی

ميثم

سلام دوست عزيز ولادت حضرت زينب سلام الله عليها را به شما تبريك وتهنيت ميگويم يا علي

بچه آهو

سلام حالت چطوره آقا ما چاکر بر و بچ جنگ هم هستيم برا ما هم دعا کنيد

ابوالفضل

سلام ميل شما رسيد ولی به علت پاره ای مسائل که اون مجتبی ...... ميدونه نخونده پاک شد اومدم بگم هم قرار بذار ببينيمت لطفا هم دوباره ميل بزن واسه آقا بگو همه بيشتر دعا کنن يا علی

مهاجر

حلا که برای بار دوم قرار است پيغام بگذارم معلوم نيست چيزهايی را مينويسم همان پاره های روحم باشند و معلوم نيست چقدر بتوانم ذهنم را برايت بنويسم اما... هزار بار پيغام فرهاد + میدانی که کمتر نوشته ای است که بر سنگ دل ما نقشی می تواند زدن و می دانی که کمتر حرفی است که من بگویم زیبا گفتی و زبان به تمجید بگشایم که این نه از حسن و بلاغت م که از روح زمختم هست. اما بدون تعارف باید بگویم که نوشته ات زیبا بود! و آنقدر بهشت سالهای دور را خواندنی و دیدنی تصویر کرده بودی که یکراست توی دلم نشست و پرده ی دلم را لرزاند. هر حرفی اگر نه برای بدست آوردن پیغامهای عاشقانه ی دوستان و لبخند رضایت مخاطب که برای هدفهای بالا تر و بهتر بر زبان جاری شود و مهمتر آنکه از سر دغدغه زده شود همین خاصیت را دارد! فکرت، قلمت، دلت و تمام رفتارت بیش از پیش برای مالک حقیقی ما ارزانی باشد. این آرزوی قلبی من برای شما و همه ی دوستانم هست. یا علی....

بچه آهو

تو به گل دست نزن... واي اگر دست ِ لطيفت، بخَلَد از تيغش... من خودم خواهم چيد... بوتهء هستي خود را از خاک... و براي هوس ِ دست ِ تو، خواهم آورد... تو به گل دست نزن... تو به گل دست نزن... به قفس سنگ نزن... کودک ِ رهگذر بازيگوش... واي اگر بشکند اين پنجره، مي‌داني بيش‌ک... دل ِ من مي‌شکند... دل ِ من مي‌ميرد... نکند مرغک ِ عشقم را تو... به همين سادگي، ‌آزاد کني... از فضاي قفس ِ اين دل ِ غمديدهء من... به قفس سنگ نزن...

مداد شکسته

من خودم شاهد بودم اين نظری دزد از يه وبلاگ در پيت اين شعرو دزديد

soleiomani

... -:- السلام عليک يا بقية الله في ارضه و حجة علي عباده -:- ... .... السلام عليک ايها الصديقة الشهيدة .... سلام خدمت شما منتظر بزرگوار ... فرا رسيدن سالروز شهادت بانوي دو عالم و ايام فاطميه اول رو خدمتتون تسليت عرض مي کنم ... با زحمت بسيار اگر پا مي شد .... ديوار، عصاي دست زهرا مي شد داني که کدام غصه او را مي کشت .... اين غم که علي بي کس و تنها مي شد ممنون که مشرف فرموديد ... و شرمنده که دير خدمت رسيدم ... لطفتان مستدام ... التماس دعا ... يا علي ... -------------------------------------------- اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر