اولین نامه‌

عجیب زمانه‌ای شده عزیز

سراسیمه‌اند. در نزده‌ می‌آیند  و  می‌نشینند جلویت. زل می‌زنند توی چشم‌هایت و طوری که نفهمی چرا، دلت را همراه می‌کنند. دیده‌ای؟!! توی پارک، این کودک‌ها ندیده و نشناخته، همین طور الکی می‌دوند طرف هم و دست می‌گذارند توی دست هم. تمام بالا و پایین پارک را با هم می‌روند بدون اینکه کلمه‌ای بین‌شان رد و بدل شود. سر آخر هم با گریه از هم خداحافظی می‌کنند. شروع‌شان حتی یک لبخند هم ندارد اما خداحافظی‌شان غوغایی‌ست برای خود. شدم مثل آن‌ها. شاید هم شده‌ایم مثل آن‌ها.

 عجیب زمانه‌ای شده عزیز

بی‌صدا می‌روند. حتی در را هم پشت سرشان‌ نمی‌بندد که نکند صدای در خبرت کند، که نکند بفهمی که دوباره یکی ‌می‌خواهد دلت را با خودش ببرد، که نکند بروی و جلویش را بگیری. چشم‌هایت خیره‌ می‌ماند به در طوری که نمی‌دانی تا کی؟دیده‌ای؟!! توی این "هر کس به طریقیِ"  دنیا راه آن‌هایی که سر نوشتشان با هم گره می‌‌خورد زودتر از هم جدا می‌شود.  آخر دست خودشان نیست. حتی به دل خودشان هم نیست. روزگار است و ما. ماییم و قصه‌ی یخ فروش وسط بازار. قصه‌ی یخ فروش وسط بازار است و داستان تکراری و قشنگ این بهار.شده‌ام مثل این ابر‌های بهاری، شاید هم شده‌ایم مثل این ابر‌های بهاری.

"مّر السحاب" "مّر السحاب" "مّر السحاب."*

راستی، ندیده و نشناخته؛ سلام 

 ---------------------------------------------------

* « الفرصه تمر مر سحاب، فاغتنم الفرصه» پیامبر اعظم(ص)

 فرصت‌ها مانند ابر بهاری می‌آیند و می‌روند، هوایشان را داشته باش.

 

* «‌ و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمر مر الحساب» نمل 88

به کو‌ه‌ها که نگاه می‌کنی فکر می‌کنی ثابت هستند، در حالی‌که مانند ابرها سپری می‌شوند.

/ 45 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

از خدا میخواهم که هفت سین سلام و سرور و سادگی و سلامت وسعادت و سرزندگی و سلوک با مردم رادر سفره صداقتمان بچیندو جانمان را با صفای قرآن وچشم دلمان رابه روشنی آب و آینه بگرداندو ماهی خیالمان رادر کاسه اندیشه بچرخاندو دستمان را آنی از دامن معرفت آموختگان عشق و عرفان کوتاه نگرداند بدان امید که هر روزمان نوروزی دگر باشد

میرحسین

نمی دونم چی باید بگم خوشحالم از اینکه حالت موقع نوشتن با حالت موقع آپ کردن بتکده فرق داشت

باده فروش

دیدی حاجی خودت میای ( یعنی در حقیقت نمیآی ) کَـل ِ غیبت میندازی ته ِ اون ظرف ِ آجیل سولاخ شد شیرنی هم که تو محل قحطی عیدیارم که بانکا باز شد گذاشتی تو حساب سهم مارو هم پیچوندی پیچاندنی ما هم در نامردی کم نمی آوریم و این دو نوشته ی آخر رو به نفع خودمون ضبط می کنیم و شونصد و هفتاد بار ِ دیگه میخوونیم تا دماغت ... ... دماغت چاق ..... سرت سلامت

مریم

عید ما باشد حلول حال نو حال نو بهتر بود از سال نو زین سبب خواهم ز حق در سال نو باشدت در هر دمی صد حال نو... [لبخند]

پنجره

سلام و شاد باش به خاطر سال گشت آغاز آفرینش و زایش مجدد زمین . دیده رنجه فرموده ، از پنجره ی ما نیز به عالم مجازی سرکی بکشید . هماره پنجره ی دلتان رو به آسمان آفرینش گشوده باد .

مهاجر

سلام سید امین قافله ی ما باش تو ای سوار بیابانگرد رفیق غمکده ی ما باش تو ای طبیب سراپا درد...

زینب

سلام شاید هم... شاید هم...

سیدحسن

امام خامنه ای؟ به به! :)

باقالی

ثنا

یه کتاب خوندم اسمش این بود: من از دنیای بی کودک می ترسم! و از این زمانه که گفتی ترسیدم!