این‏جا هیچ دری بسته نیست

 گریه‏اش خلوتم را به هم زد. آمدند طرف من. آن گوشه‏ی رواق که خالی بود نشستند. درست جلوی من. گریه می‏کرد، گریه. صدای گریه‏ی بچه‏ها هر چقدر هم که بلند باشد آزار دهنده نیست. لااقل برای همه الا مادرش، که می‏داند در دل بچه چه می‏گذرد، آزار دهنده نیست. گریه‏اش آزارم نمی‏داد اما بی‏تابیش چرا. بی‏تابی می‏کرد. مادر بی‏تاب بی‏تابی او.

 - آخه چرا مامانتو اذیت می‏کنی؟ چته؟ نگاه کن! اون گنبد آقاس. چه خوشگله. کفترا رو ببین! ببین دخترم!

نوازش می‏کرد، گریه می‏کرد. حرف می‏زد، گریه می‏کرد. لالایی می‏خواند، گریه می‏کرد.

لالالالا لالالایی

خواب بودم. خواب.

□□□

صدا خیلی راحت توی شلوغی‏های حرم گم شد. آخر صدای باز شدن یک در توی آن همه صدا مگر حرفی برای گفتن دارد. آن هم یک در چوبی کوچک. مرد توی چهار چوب در هم بین آن همه آدم به چشم نمی‏آمد. اما این بی‏تفاوتی زیاد طول نکشید. این روالی که ما به آن عادت کرده‏ایم:

- غذا می‏خوره؟

صدای زن خفه بود و گرفته: نه . . . ممنون . . .

- غذای حرمه‏ها . . . تبرکه.

- نمی‏دونم. لطف دارید . . . نمی‏خوام تو زحمت بیافتید.

در باز ماند. بسته نشد. اما مرد دیگر توی چهار چوب نبود و زن معلق بین رفتن و ماندن.

- بفرمایید.

دوباره همان صدا. همان مرد. از گوشه‏ی چشم نمی‏شد خوب نگاهش کرد. تحمل نکردم و سرم را برگرداندم. لباس سرمه‏ای رنگ خدام را پوشیده بود. توی دستش هم یک ظرف. یک ظرف غذا. همان غذای تبرکی حرم.

□□□

غذا توی دستش بود. نشست روی زمین. گوشه‏ی چادرش را پهن کرد و بچه‏اش را نشاند روی آن. همان‏جا، همان گوشه‏ی حرم، درست روبروی من.

- بیا مامان. دیگه گریه نکن! دیگه گرسنه نباش! بیا مامان، بخور! آقا برات غذا فرستاده. دیدی آقا خوبه. . . دیدی فراموشمون نمی‏کنه.

صدای بچه نمی‏آمد. آرام شده بود. آرام. این بار مادر بود که گریه ‏کرد.

□□□

خواب بودم، خواب. صدای باز شدن در بیدارم کرد.

مرد رفته بود. خیلی وقت پیش. اما در باز بود. اصلا از اول هم بسته نبود . . .  بسته نبود . . . بسته نبود . . . این‏جا هیچ دری بسته نیست.

- بفرما آقا . . . شما هم بخورید . . . غذای آقاست . . . تبرکه . . .

آن‏قدر اصرار کرد که لقمه‏ای شریک .........* شدم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

* فعلا نمی‏دانم به جای این نقطه‏ها چه کلمه‏ای باید بنشیند.

      مشهد مقدس      

حرم رضوی، صحن انقلاب

پ.ن: این را خواهرم برایم فرستاد. جایش خالی بود این‌جا:

"دری را که تو بسته باشی، کس نگشاید، و دری را که تو گشوده باشی، کس نتواند بست."

                                                                                        صحیفه‌ی سجادیه

/ 64 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سنا

شما هنوز زنده اید؟

مظاهری

فیل و مگس آپ فرموده ایم بابا!

علی مهاجر

گنبد آقا و لالایی و خواب و بیداری/ فقر و گرسنگی و چادر و گریه کودک/ غذای آقا و تبرکی حرم و .../ قطعا در پس این واژه ها احساس خوبی وجود دارد اما برای انعکاسش چه بسا بهتر بود از بسته واژگانی استفاده می شد که بدیع و تازه تر باشند. پیروز و شاد باشی

علي ميخي

سلام سيد مدتيه دلم هواي امام رضا كرده - خفن- اما چه كنم كه دستور داريم بدون دعوت نريم....لا تدخلوا بيوت النبى الا ان يوذن لكم فعلا بايد منتظر بمونم

علي ميخي

سيد اين داستانت منو ياد يه دوست خيلي باحال انداخته.... گير داده بود به اين آيه :امنوا لا تدخلوا بيوت النبى الا ان يوذن لكم الى طعام غير نظرين انيه ...به من مي گفت هر وقت رفتي حرم؛ اگه غذايي چيزي تعارف كردند مطمئن باش امام رضا قبول كرده؛ **باور كن سيد، تا رسيدم حرم، براي كاري قبل از زيارت مجبورشدم برم يكي از همون دفاتر تو حرم يه چيزايي رو براي بچه هاي اردو تحويل بگيرم-يعني اصلا قرار نبود برم، يكي منو به زور برد- سرمو انداختم پايين، كلا بي خيال زيارت شدم و رفتم تو دفتر،همين كه سلام كردم، يكي به زور بهم كلي از اين غذاها داد....اينقد صفا كردم كه نگو هم طعام بود، هم غير ناظرين بود، هم اناه؛ [گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

علي ميخي

راستی یه چیزی- ماجرای زیارت رفتن رو بگم... چند نفری تو اعتکاف دور هم حلقه درست کرده بودیم و داشتیم گپ می زدیم- نمی دونم چی شد یکی گفت چی می شد بعد اعتکاف دسته جمعی راه میفتادیم می رفتیم مشهد- نمی دونم چی شد- ولی به جان سید- ما رو به زور بردن-باور کن-پرتمون کردن مشهد... جالبتر اینکه-یکی تو همون جمع گفت چی می شد بریم مکه- به خدا قسم- یه ماه نشد یه اتفاقی افتاد که تونست بره مکه[گریه][گریه][گریه][گریه]

مهدی

فوق العاده بود برادر.. راستی چرا این غذا ها به دست من نمی رسه....

مهاجر

سلام. سلام ما را هم برسان! از همین حالا پست بعدیت را هم خوانده ام!

طهورا

به جا پر شد...سلامت و سربلندي شما ْرزوي منه

مریم صدرا

قوت یک داستان به قلم روان واعجاز گونه ان است نه به ادبیات مبهم