- کوتاه از جنگ ۳-

√ فدايي

- «مي‌دانم خسته‌ايد و دل‌تنگ دوستان شهيدتان، اما اين مأموريت با همه‌ي ماموريت‌هايي كه رفته‌ايد فرق دارد. خيلي مهم است. چون و چرا هم ندارد. دستور از طرف فرماندهي است.»

تازه عمليات تمام شده بود و فرمانده توي جمعيت بچه‌ها در حال صحبت كردن بود:

- « چون احتمال برگشت در آن نيست هركس آمادگي شركت در اين مأموريت را دارد از جاي خود بلند شود.»

نگاه‌ها خيره بود و چهره‌ها بهت زده.

- « يا حسين»

صداي يكي از بچه‌ها كه حالا تمام قد ايستاده بود  به اين بهت پايان داد. يك نفر، دو نفر، سه نفر...  نوزده نفر، بيست نفر.

- كافيه. شماها برويد لباس‌هايتان را بپوشيد. تميز‌هايش را بپوشيد كه جاي خوبي مي‌رويد. ماشين تا يك ساعت ديگر مي‌آيد و شما را براي ديدار حضرت امام به جماران ‌مي‌برد. شماها كه فدايي امام هستند، بايد به ديدار امامتان برويد.

√ من هم اعزامي‌ام

پاهايش خشك شده بود و ديگر تحمل نداشت. چند ساعتي مي‌شد كه همان‌طور آن‌زير دراز كشيده بود. رزمندهايي كه روي صندلي نشسته بودند مدام لگدش مي‌زدند. مي‌ترسيد اگر ببينندش برش گرداند. اما ديگر طاقتش طاق شده بود.

□□□

آرام از زير صندلي بيرون آمد و خاك لباس‌هايش را تكاند. همه بدجوري نگاهش مي‌كردند، انگار جن ديده‌اند. يك ذره هم به روي خودش نياورد و همان‌طور كه مشغول سر و سامان دادن به هيكلش بود گفت:

- « نترسيد بابا... منم اعزامي‌ام!»

√ براي هميشه

يك پايش توي قايق بود و يك پايش توي خشكي. آرام و قرار نداشت. پنج روز نبرد، پنج روز مقاومت. پنج روز حماسه. ديگر موقع مرخصي‌شان رسيده بود. قرار شده بود برگردند عقب.

فرمانده‌شان انگار شرمنده بود اما چاره‌اي نداشت:

- «شما تكليفتان را انجام داديد و مي‌توانيد برگرديد عقب. اما عراق مي‌خواهد پاتك بزند، خيلي هم سنگين. اين شكست برايش گران تمام شده. هركه دلش خواست بماند.»

□□□

انگار نه انگار. بي‌خيال وسايلش را برداشت و برد توي سنگر. حتي نماند بيشتر از بشنود. بعد او هم پنج شش نفر ديگر هم آمدند. همان‌جا ماندند، عراق پاتك زد، همان‌جا ماندگار شدند براي هميشه.

√ چند يادگاري

چند وقتي مي‌شد توي نانوايي كار مي‌كرد. كمك خرج خانواده. وقتي مي‌خواست اعزام شود رفت نانوايي. كمي خرت و پرت داشت بايد مي‌گرفت. هر‌ چه اصرار كرد شاطر وسايل را نداد:

- « بايد هنوز هم برايم كار كني، نمي‌گذارم بروي!  كجا مي‌روي زير تير و تركش»

□□□

چند هفته بعد آمد و زنگ خانه را زد؛ پشيمان شده بود و وسايل را آورده بود. كمي دير شده بود شايد هم نه! ولي آن چند تكه لباس حالا  فقط چند يادگاري از يك شهيد بود.

√ صد توماني

وسايلش را جمع مي‌كرد كه برود. توي خانه هيچ پولي نداشتيم. رفتم پيش يكي از همسايه‌ها و هزار تومان قرض كردم.

□□□

ساك به دست آمد. آماده رفتن بود.

- « اين پول همراهت باشد. براي تو گذاشته ‌بودم كنار.»

دستم را گرفتم جلويش. چشمش كه به پول‌ها افتاد، اخم‌هايش رفت توي هم. نگاهي بد به پول‌ها انداخت:

- « مادر من! ما توي جبهه همه چي داريم. نيازي به پول نيست.»

آن قدر اصرار كردم كه يك  صد توماني از روي پول‌ها برداشت.

□□□

ساكش زودتر از پيكرش برگشت. ته ساك همان صد توماني را پيدا كردم.

√ با اجازه!

از جبهه كه مي‌آمد يك راست مي‌آمد خانه. يك روز آمد و مرا كشيد توي حياط:

- «مادر اون كوه رو مي‌بيني؟»

اشاره به كوه بلندي كرد كه اطراف شهرمان بود.

-  «من توي جنگ از كوهي به اين بلندي افتادم. همه بچه‌ها فكر كردند شهيد شدم. اما مي‌بيني الان اين‌جا هستم.

مادر من از شما اجازه نگرفتم و رفتم. اجازه بده برگردم جبهه!»

□□□

گيرش فقط همين جا بود. اجازه را كه گرفت ديگر برنگشت.

√ اتوبوس

همه سوار اتوبوس شده بودند، غير از او . يعني نمي‌گذاشتند كه سوار شود.

گريه مي كرد . التماس مي كرد. فرياد مي زد. اما كاري از كار پيش ‌نمي‌برد.

فرمانده يك ژ3 داد دستش: «اين را بگير و باز و بسته كن. اگر بلد بودي مي‌برمت.»

□□□

اسلحه را كه بست انگار دنيا را دنيا را گرفته باشد. بلند شد و دويد سمت ماشين كه سوار شود.

ماشين حركت كرده بود وگرد خاك پشت سرش را به خوردش مي داد.

 

√ همین‌طوری

به افتخار تو پاکش کردم.

ق.ن:

/ 50 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهناز

سلام سلام سلام ننخوندم ولی می خونم شما بيا اما بخون آدرس رو اشتباه نوشتم این درسته madineh-fazele.blogfa.com

مجاهد مجازی

بفرماييد بقيه که شرکت کردند جز عرفا وبلاگ نويسند؟ انشا الله سال ديگه دو تا جشنواره داريم جشنواره وبلاگ نويسی نشريات الکترونيکی بسيج جشنوراه ره آورد سرزمين نور انشا الله سال آينده جز برندگان هر دو تا جشنواره

سيدحسين ف

گفتی غزل بگو!چه بگويم؟مجال کو؟ شيرين من برای غزل شور و حال کو؟ . پر ميزند دلم به هوای غزل ولی گيرم هوای پر زدن ام هست بال کو؟ ...................................قیصر امین پور *********************************

جابر

وقت کردی آپ کن خوشکل پسر.......! راستی.....نه ول کن....دروغی....

احمد

سلام عزيز اولا «√ همین‌طوری به افتخار تو پاکش کردم» باور کن هر چی به ذهن کوچک‌ام فشار آوردم نفهمیدم منظورت از این چیه! ثانيا برادر! حال ما به روز نميشيم عذر شرعی داريم! شما ديگه چرا؟! ثالثا جريان حوزه چيه؟! من که اگه توجيه بشم بيش از يه سر می زنم! رابعا کارت درسته. از اون پيامک هات بازم بفرست حق

پلخمون

زنده باشی رفیق

باده فروش

تورو به جدّت حالا ببین می تونی یه کاری کنی ما باز وجدان دردمون عود کنه ! خداییش من خودمم مُردم از دست خودم اما این پسر هم مثل خود شما حتماً تاحالا دیگه دستش اومده که با چه آدم مزخرفی سروکار داره .

باده فروش

راستی ، نمیشد واسه ما کلاس ِعرفانی بذاری بگی مثلاً تعویض قالت از تعویض حالته ؟ پس رفاقت به چه دردی میخوره ؟ پس اَفه ی ِ سلک و سلوک منو ... چیز ... نه ... ببخشید ... منظورم اینه که پس زوایای عرفانی ِ وجود والای ِ منو کی باید کشف کنه ؟ ضمناً حالا که هنوز صحبتِ از جنگه خوبه یه چیزی رو بدونی. من از موشک بارون ِ اون سالا به بعد یه نَمه همچینی موجی میزنم ؟ مُخ ملاجمو از زیر ده خروار آوار در آوردن ، اینم که اعصابمه بیام ایندفه ببینم نیومدی به روز کنی حاجی خداوکیلی فاز و نول می چـِسبونم تریپ اتصال کوتاه . اِ ... ! هرچی ملت التماس خواهش میکنن محل نمیده ! بابا می دونم تا زنده اید رزمنده اید امّا این گفتگوی تمدّن ها رو هم دریابید خُب . درست نیست میّت رو زمین بمونه . نه جون داداش خنده نداره ، جدّی میگم ! حالا از ما گفتن .

مريم

شما هم مگر خسته ايد؟!؟

هبوط

این وبلاگ تعطیل میباشد . جماعت خودتونو ماینجا معطل نکنید.