مادربزرگ من

آخر هفته که می‌شد همه می‌آمدند. یک قرار نا‌نوشته بود. آخر هفته که می‌شد همه جمع می‌شدند. هر کجا که بودند.
آخر هفته که می‌شد همه چیز شروع می‌شد. یک شروع برای ما بچه‌ها؛ ایوان بزرگ خانه، حیاط کوچک اما پر از رنگ سبز، کوچه‌ی بن‌بستی که انتهایش خانه مادربزرگ بود، در حیاط که مانعی بود برای آزادی ما از نگاه‌ بزرگ‌ترها و سر آخر شیطنت‌هایی که مجبور بودیم توی اتاق‌های تو در توی خانه‌ی مادربزرگ دنبالش بگردیم.
این‌ها تمام قافیه‌ها و ردیف‌های نوستالژی‌های من‌اند. بی‌اغراق تمام، آن‌ها. اما حالا، در عرض چند ساعت و یا چند روز، فرقی هم ندارد، این‌ قافیه عجیب به تنگ آمده‌اند و و شاید شاعر به .... دیگر هیچ‌کدام این‌ ضمیرها مرجعی ندارند.

..........................................................................


حیاط خانه‌ی مادربزرگ من حوض نداشت. اما یک پاشویه‌ی سیمانی کوچک داشت که لذت آب‌بازی‌هایی زیر شیر و به دور از چشم بزرگ‌تر‌های آن را به لذت آب بازی توی هیچ حوض بزرگی با کاشی‌های فیروزه‌ای نمی‌بخشم.

 

درِ خانه‌ی مادربزرگ من چوبی نبود. کلون هم نداشت. اما یک قفل داشت که هر وقت شیطنت را از حد می‌گذراندیم و پا را از گلیم درازتر می‌کردیم برای تنبیه ما بسته می‌شد و مادربزرگ می‌گفت: سی کیلیته بُوکُودَم1. و خانه می‌شد زندان ما که آزاد باشیم.


باغچه‌ی خانه‌ی مادربزرگ من پر از گل‌های رنگ و وارنگ و خوش‌بو نبود. خیلی بزرگ هم نبود. اما یک درخت میوه داشت که هر سال، وقت بهار، میوه‌هایش را با طعم دست‌های مادربزگ می‌خوردیم. که هر وقت ما قصد بالا رفتن از درخت را داشتیم صدای مادر بزرگ بود که مانع‌مان می‌شد: کَفی بیجیر. بُوجُور نُشو زای!2

 

خانه‌ی مادربزرگ من آقاجان نداشت که پای صحبت‌هایش بشینیم و برای گرفتن هله هوله‌های‌مان از سر کولش بالا برویم. آخر او چند سال پیش رفته بود و داغ خودش را روی دل مادربزرگ گذاشته بود. اما مادربزرگم چند تا پسر و چند تا دختر داشت و تا دلت بخواهد نوه و نتیجه که همیشه دورش بودند.

مادربزرگ من
مادربزرگِ خانه‌ی مادربزرگ من، مثل مادربزرگ‌های قصه‌ها و کارتن‌ها تپل و مپل و خیلی خوشگل و خوش‌زبان نبود. شاید حتی قصه هم بلد نبود. نحیف بود و لاغر. صورتش استخوانی بود و موهایی خاکستری رنگ داشت که از بس کم پشت بودند به زحمت گیس‌شان می‌کرد. آن‌قدر نحیف بود که چندین بار خود من، بغلش کرده بودم و دور ایوان خانه چرخانده بودمش و او فقط با خنده و ترس فقط می‌گفت: نُکُن محمد.3 اما من دوستش داشتم و حس می‌کردم که دوستم دارد.


این روزها برایم سخت است، ناراحتم، حسرت می‌خورم. مثل تمام عزیز از دست داده‌ها. اما بیش‌ترش برای خودم است، که او آرام شد، ان‌شا الله.

این روزها تنها می‌نشینم، گریه می‌کنم، دعا می‌خوانم. به بهانه‌ی شب‌های قدر. به بهانه‌ی او. به بهانه‌ی آرزوهای نا‌تمام.

این روزها شاید سخت باشد و تحملش مشکل، اما من از چند روز دیگر می‌ترسم. از چند روز دیگری که داغ فراموش می‌شود. از چند روز دیگری که شاید دنیا برمی‌گردد سر جای خودش؛

توی دل ما.‌

...................................
١- سه کلیده کردم. استعاره از این‌که محکم بستمش.

٢- می‌افتی پایین. بالا نرو بچه!

٣- محمد نکن.

 

پ.ن1: وقتی این خط‌ها را می‌نوشتم یاد شعر "تدفین مادربزرگ" مرحوم سلمان هراتی افتادم.

پ.ن2: اگر هم‌راه شدی و یاد خانه‌ی مادربزرگی افتادی، خیراتت. اما خیرات بدون فاتحه نمی‌شود!

/ 37 نظر / 168 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه بنده خدا

سلام با مطلبی تحت عنوان "امام خمينی (ره) در كلام شهدا " به روزم

یه بنده خدا

سلام با مطلبی تحت عنوان "امام خمينی (ره) در كلام شهدا " به روزم

حامد صلاحي

خونه مادربزرگه هزارتا قصه داره دل عزیز دل ما هزار تا غصه داره [گل][گل][گل]

هوی

خدا بیامرزه مادربزرگت رو.

طه

. . . اصلا به من چه که در این شهر......لب گرفتن جرم است و تجاوز مد!!! . . .

سامتول

هگه یه روزی بخوام حسرت چیزی به جز خودمو بخورم اون چیز کلمه ی مادر بزرگه تشکر چون منو به یاد مادر بزرگم انداختی[گل]

سعید1358

زیبا و روان نوشته بودید من همیشه دلم میخواسته اسنطور خانواده ای منسجم داشته باشم البته خانواده ما اغلب افراد محترم و خوبی هستند ولی نمیدانم چرا به این دور هم جمع شدن ها زیاد اهمیتی نمیدهند و همین باعث افسوس خوردن های بیش از حد به هنگام از دست دادن عزیزی میشود خدا قوت

ما بیشماریم! راه پیمایی 22 بهمن در کوچه خیابان های اینترنت منتظر حضورتان هستیم. www.bishomar.ir

زهرا

سلام یه سری هم به ما بزنید خوشحال میشیم rh-market.blogfa.com

زهرا

سلام یه سری هم به ما بزنید خوشحال میشیم rh-market.blogfa.com