- کوتاه از جنگ -

 
 

چرا جنگ؟؟؟

شاید بگویید: باز هم جنگ، بابا دست از سر این جنگ برداریید. این همه موضوع، این همه سوژه .هر چی بود تموم شد رفت.

دوره ش هم گذشت.

شاید بگویند: شهدا بر گردنتون حق دارند حق ناشناس ها !!!

شاید بگویند: اگه این جنگ نبود، شما حالا با خیال راحت پشت کامپیوترتون نبودید.

شاید بگویند: این همه جوون خودشونو به کشتن دادن .اینه جوابشون ؟!!

شاید بگویند: جنگ یک واقعه ی تاریخیست وبرگ زرینی در دفتر افتخارات این کشور است. حداقل از نظر تاریخی ارزش

بررسی دارد.

 

و صدها شاید دیگر.

همه ی این ها را گفته اند. کم وزیاد، غلط ودرست، زشت وزیبا.

اما من میگویم: جنگ ما، جنگ ما بود. جنگ من و تو برای بودن. نه فقط بودن خاک وآب، ونه فقط بودن دین و ناموس.بودن

آن چیزی که من و تو به آن احتیاج داریم در عین اینکه به  آن اعتقاد داریم.

این جنگ، جنگ هویت بود.

 

ü زایر

می گفت: بعد عملیات حتما یه سر میرم پا بوس آقا.

هنوز عملیات تموم نشده بود که مجروح شد. خیلی شدید. برای مداوا انتقالش دادند اهواز. ولی امیدی نبود.

§§§

به آرزوش رسید. رفت پابوس آ قا. هفت دور هم دور ضریح چرخید.

روز تشییع جنازه تو تهران تابوتش با تابوت یک شهید مشهدی عوض شده بود.

 

ü دیدار

خیلی وقت بود ندیده بودمش. از شب عملیات بیت المقدس.

مدت زیادی می گذشت اما زیاد عوض نشده بود. فقط کمی رنگش پریده بود. با همان لبخند همیشگی زل زده بود به من.

§§§

جلوی در بهشت زهرا چیزی یادم آمد.

آنقدر حرف نگفته داشتم که یادم رفت فاتحه بخوانم.

 

ü جای خالی

تازه ازدواج کرده بودیم که رفت. تخریب چی بود. تخریب چی گردان عمّار.

یک بار سخت مجروح شد. چند ماهی توی بیمارستان بود. شکر خدا جان سالم به در برد و برگشت پیش ما.

چون ما دیگر سه نفر شده بودیم. خودش و من و زهرا.

فقط جای دست های او بین ما خالی بود.

 

ü هم فال هم تماشا

نزدیک پایگاه ثبت نام پیرمردی را دید که فال حافظ می فروخت. تنها اسکناسی را که در جیبش بود در آورد.

§§§

بر سر آنم گر ز دست بر آید  دست به کاری زنم که غصه سرآید

صالح و طالح متاع خویش نمودند تا چه قبول افتد و که در نظر آید

ای صاحب فال . .

§§§

اولین و آخرین باری بود که اعزام شد.

ای صاحب فال چه زود به آرزویت رسیدی.

 

 

 

/ 10 نظر / 12 بازدید
فاطمه

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود... از آنچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است....

عین القضات

خيلی دلش می خواست عمامه روی سرش سرخ باشه ... چه می شد کرد !؟ از همون اوايل طلبگی ش بچه قرتی بود ديگه ...وقتی برگشت عمامه ش توی تابوت نبود ببينن به آرزوش رسيده يا نه ...

تسنيم

سلام حاج امين! نوشته هاتون رو خوندم.ممنون که من رو اينجا کشونديدو خوشحالم که با یه روحانی دیگه توی این فضا آشنا شدم.اول بگم که فونت اين نوشته اول(يا آخر!) خيلی ريزه.ولی متن هاتون خوندنی بودند. خصوصا «قصه» تون. در پناه حق باشيد.

رنگین کمون

سلام مهربون ممنون اومدی پيشم.....تا بعد....از اشنايی باهاتون خوشحالم يا حق

یاقوت

دوست دارم داداشی همين

مجتبی (شاسوسا)

سلام مومن .........داری کی رو قلقلک می دی ؟؟ تو که می دونی ما همونيم که بوديم و از اول هم خرده شيشه هامونو با چسب دوقلو به هم می چسبونديم .....تا شيشه ای باشيم .........راستی .......هيچی باشه واسه بعد ......چند روز ديگه قالب جديدم رو بار می ذارم .........لينکتو هم همين الان روش اضافه می کنم ...........دمت غزلی

مهدی

از وبلگ خوبتو بسیار سپاسگذارم یا خاطرات بچه های دوران دفاع مقدس افتادم راستی خوهش می کنم چونکه شما یک طلبه هستید وانتظار از طلبه ها محتوی خوب قوی ودینیه در وبلاگتون امید به خدا از این دو مزیت زیاد یافت بشه در ضن یک وقت از سیری وبلاگ ننویسید وبعد از یه مدتی ول کنید برید اگه امثال شما ننویسید از لندن بنام طلبه ها وبلاگ می نویسند

کیوان برره

سلام . خوبی . اول اين که مرسی اومدی وبلاگم . يک سوال شما روحانی هستی ؟ من باورم نمی شه خيلی برام جالبه . راست می گم . شايد خدا به من چه سعادتی داده که روز تولد حضرت مهدی با يک روحانی اشنا بشم . من همه چی رو روی قسمت ميدونم پس قسمت من هم اين بوده . خيلی خوشحالم به خدا راست ميگم . من وبلاگ شما روsave کردم تا بعد بخونم ولی این مطلب شما رو خوندم که در مورده شهیدی بود که رفته بود مشهد خیلی جالب بود چون من خودم مشهدی هستم . خیلی با هات حرف دارم البته اگه شما گوش کنی . خیلی مخلصم . به من سر بزن این رو هم بگم به من سر نزنی من بهت سر می زنم .